X
تبلیغات
تقدیم به کسی که با تمام وجود دوستش دارم
    سلام
الان که مینویسم خیلی دلم گرفته . هم دلم گرفته هم از یه موضوع خیلی ناراحتم
ظهر عزیزم بهم اس ام اس داد که یک ساعت دیگه میخواد برگرده شهرشون . منم کلی بهش اصرار کردم که نره و بمونه . هی میگفت کار دارم و نمیتونم . هرچی اصرار کردم  فایده ای نداشت . خودش هم ناراحت بود . از صبح همش بهم اس ام اس میزد و میگفت من بدون تو نمیتونم . بمیرم الهی که اونم خیلی واسش سخته .
خلاصه اینکه آخر کار بهم اس ام زد و گفت : حسین ما امروز نمیریم و فردا هم شاید نرفتیم . منم از خوشحالی نمیدونستم چی کار کنم . گفتم 2 روز هم واسه خودش 2 روزه . ظهر خوابیده بودم تا ...................................
تا اینکه همین چند دقیقه پیش بهم اس ام زد و گفت حسین ما وسطای راهیم .  نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
دیوونه شدم . باورم نمیشد بهم دروغ گفته . دیده خیلی اصرار کردم  که نره  اینطوری بهم گفته .  خیلی بدی .
مگه قول ندادی ما به هم دروغ نگیم هیچوقت . وقتی این رو میخونی دوست دارم جواب قانع کننده ای بدی .
ای خداااااااااااااااااااااااااا دلم تنگ میشه . من دارم بدون عزیزم میمیرم . دارم دق میکنم . چی کار کنم //؟؟؟
من عزیزم رو میخوام که کنارم باشه .
عزیزم حیف که اینقدر  دوستت دارم  که نمیتونم  باهات قهر باشم .  خیلی ازت ناراحتم  ولی خودم طاقت ناراحتیت رو ندارم . این رو که نوشتم میام بهت اس ام اس میدم .
من نمیدونم تو چطور طاقت میاری که باهام قهر باشی و بهم اس ام اس هم ندی
اشکال  نداره
عزیزم  عاشقانه دوستت دارم  . عاشقتم
ایشالا به سلامتی برسی
خدانگهدار

+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 5 بعد از ظهر |
سلام
میخواستم از امروز که یه روز بسیاااااااااااااار عالی و هیجانی بود بگم . خیلی روز خوب و جالبی بود
امروز صبح قرار بود که عزیزم با بابا مامانش برگردن شهرشون. ما هم بسیار ناراحت بودیم و دپرس. مثل الان من .
البته ناراحت که نه بیشتر دلتنگ . خلاصه اینکه صبح بهم تلفن کرد و گفت اگه میتونی بیا که همدیگر رو ببینیم . منم با بالاترین سرعت ممکن آماده شدم و رفتم .
اومد سوار ماشین شد و گفت باید زود زود برگرده . خداحافظی کرد . بعد دوباره تلفن کرد گفت ظهر میرن . خوشحال شدم . دوباره رفتم دنبالش ( به بهونه ی دکتر اومد بیرون. به خاطر موهای قشنگ سرش ) . رفتیم دکتر ولی دکتر نبود .
خلاصه میخواستیم بریم یه جایی که همیشه با هم میریم که یکم از شهر دوره . داشتیم میرفتیم و میخندیدیم . تو آیینه دیدم که یه پژو 405 پشت سرمونه . به شوخی بهش گفتم : بابات پشت سرمونه داره تعقیبمون میکنه . اونم پشتشو نگاه کرد و گفت آره . بعد کلی خندیدیم . بعد ماشینه ازمون جلو زد و دیدیم وووووووووووااااااااایییییییییییی واقعا بابای (ن-------) عزیزم بود . حسابی ترسیده بودیم و متعجب که اون اینجا چیکار میکنه . عزیز دلم هم حسابی ترسیده بود و گفت منو زود برسون .
رسوندمش و همش اس ام اس میزد و میگفت من میترسم . منم بهش دلداری میدادم . تا عصر دل تو دلم نبود . ولی خدا رو شکر که باباش چیزی ندیده بود . البته یه روزی بهش میگم .
خلاصه عصر هم رفتم دنبالش . با هم رفتیم دکتر . البته من نرفتم بالا . کلی براش دارو و آزمایش خون نوشته بود . بمیرم الهی . میدونم که از آمپول و این چیزا میترسه . ولی به جونم قسم خورده که همشو انجام بده .
حسابی همه جا رو گشتیم و حرف میزدیم . همش به هم نگاه میکردیم . همه ی حواسم به عزیزم بود به جای اینکه به خیابون باشه . خیلی خوش گذشت . از عزیزم پرسیدم واسه چی اینقدر نگاه میکنی ، گفت میخوام قیافت یادم باشه . منم میخواستم صورتش و نگاه کنم .
همه ی عمر منی تو . دوست دارم فدات بشم عزیزم .
ای خدا ممنونم دوباره (ن------) به طرفم برگشت
و از الان بگم که واقعا دلتنگ هم هستیم و داریم دق میکنیم . آخه فردا داره میره دیگه . ای خدااااااا کمکمون کن .
راستی امروز سوال من رو بالاخره جواب داد و بهم گفت چرا منو یه مدت ول کرده بود . البته میدونم که دلیل اصلیش این نبوده ، ولی به هر حال برام خیلی چیزا رو گفت . بمیرم گریه هم کرد . وقتی اشکش میومد دلم آتیش میگرفت . کاش اصلا نپرسیده بودم . خیلی دلم سوخت و ناراحت شدم
عزیزم دوست دارم . عاشقتم . منو ببخش
ای خدا ممنونم

+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 1 قبل از ظهر |
سلام راستش من کامپیوترم خیلی خراب هست و اصلا نمیتونم با برنامه های internet explorer یا firefox کار کنم و مجبور شدم از برنامه Opera استفاده کنم که واقعا مرورگر ضعیفی هست . احتمالا الان هم هرچی مینویسم به صورت پشت سر هم نشون داده خواهد شد . ببخشید میخواستم از امروز بگم که روز بسیار خوب و جالبی بود و واقعا خوش گذشت و چه زود تمام شد . امروز عزیزم رو بعد از مدتها دیدم . اونم توش شهر خودمون و البته شهر اصلی خودش . . الهی فداش بشم . ساعت هشت و نیم صبح بود تقریبا و تا ساعت نه و نیم پیشم بود خیلی خوب بود . خیلی . ای خدا ممنونم ازت . گفت میره خونه ی یکی از دوستاش و بعد من برم اونجا دنبالش حدود نیم ساعت بیشتر نتونستم طاقت بیارم و تلفن کردم گفتم میخوام بیام دنبالت . به هر حال گفت باشه میام و و البته با دوستش (س خانوم ) سوار ماشین شدم . کمی حرف زدیم و عکسهایی که با موبایلش تو عروسی گرفته بود رو واسم فرستاد و خیلی خوش گذشت . راستی از عروسی هم میگم بعدا خلاصه اینکه دوست عزیزم رو روسوندیم و بعد من و خانومی خودم تنها شدیم دوباره . کلی حرف زدیم . دوتایی از اینکه فردا (ن------) مهربونم میخواد بره میگفتیم و خیلی ناراحت بودیم . وای من که میمیرم . خدا بهمون صبر بده . روز بسیار خوبی بود . آهان راستی یه اتفاق جالب دیگه . بابای (ن-----) گلم هم که خیلی دوستش دارم هم بهم تلفن کرد و گفت شنیدم تو کار گوشی موبایل هستی و اینا . بعد خلاصه منم تو رودروایسی گیر کردم و بهش قول دادم که یه گوشی پیدا کنم . منم چاره ای ندیدم گوشی خودم رو بهش فروختم :)) :P . خدا کنه از گوشی راضی باشه . اگرنه آبروم میره . ای خدا کاش یه روزی برسه که باباش واقعا بدونه من با دختر نازنینش میخوام ازدواج کنم این خلاصه امروز بود عزیزم . دوستت دارم . عاشقتم ازت میخوام وقتی از پیشم رفتی دیگه فکرشو نکنی . دوباره همدیگر رو میبینیم . قول میدم خدانگهدار
+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 0 قبل از ظهر |
سلام من حدودا نیم ساعت پیش رسیدم به شهرمون 2 روز بسیار خوب رو تونستم عزیزم رو به مناسبت عروسی یکی از اقوام ببینم بعد میام از این 2 روز میگم فعلا خدا نگهدار
+ نوشته شده توسط حسین در جمعه یازدهم مرداد 1387 و ساعت 10 بعد از ظهر |
سلام الان این مطلب رو توی یه وب خوندم خیلی خوشم اومد گفتم بذارم تو وبلاگم هیچ ربطی هم به موضوع وبلاگ من و عزیزم (ن------) هم نداره ولی به دلم افتاده که بذارمش راستی من عزیزم رو 4شنبه میتونم ببینم . یه عروسی دعوتیم که عزیزم هم توش حضور داره بیتاب بیتابم . دارم از دلتنگی میمیرم دوستت دارم عزیزم ايمان داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوهها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی ، ماجرا جویی خود را آغاز کرد اما از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست،تصمیم گرفت بتنهایی از کوه بالا برود. تاریکی شب بلندیهای کوه را تماما در بر گرفت ومرد هیچ چیز را نمی دید. ابر روی ماه و ستاره ها را نیز پوشانده بود. همه چیز سیاه بود. همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله ی کوه ، پایش لیز خورد. و در حالی که به سرعت سقوط می کرد ، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویداد های خوب و بد زندگی به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. ودر این لحضه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد : "خدایا کمکم کن"! ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد:"از من چه می خواهی ؟" ای خدا نجاتم بدد ! واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟ البته که باور دارم ! اگر باور داری طنابی که به دور کمرت است را پاره کن..... مرد سکوت کرد و اندیشید و بعد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد .... گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.در حالی که فقط یک متر از زمین فاصله داشت. وشما چقدر به طنابتان وابسته اید؟
+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه ششم مرداد 1387 و ساعت 1 قبل از ظهر |
سلام اومدم فقط این رو بگم که عزیزم چند ساعت پیش دوباره برگشت به شهرشون دیشب رو همش تو راه بود و خیلی دلتنگ هم بودیم بمیرم الهی . تنها بود و دوست داشت با من حرف بزنه منم نصف شب بهش تلفن کردم و حدودا 45 دقیقه تونستی حرف بزنیم امروز صبح هم به سلامت رسید و من خوشحالم خوشحالیم از این هم هست که گفته میتونیم شبها با هم چت کنیممممممممممممممممممممم دوستت دارم عزیزم خیلی دوستت دارم مامان کارم داره باید برم کمک . اگرنه کلی حرف داشتم عاشقتم عزیزم
+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 2 بعد از ظهر |
سلام بعد از مدتها دارم مینویسم توی این چند روزی که نبودم اصلا وقت نمیکردم بیام و بنویسم فقط این رو بگم که عزیزم الان همچنان اصفهان هست و هرروز تلفنی یه خورده با هم درد و دل میکنیم . بیش از حد دلم براش تنگه . اما بگم از امروز امروز که گذشت یکی از روزهای مهم و ویژه واسه هردوی ماست . درست 3 سال پیش من تونستم از عزیزم جواب مثبت رو بگیرم . یعنی اولین باری که تونستم با هزار مکافات بهش بگم : دوستت دارم آره . سه سال پیش یکی از سختترین و بهترین روزهای زندگیم بود عزیزم واقعا خوشحالم کهع دوباره پیشم برگشتی . خوشحالم که تونستم دوباره تو رو داشته باشم . سالگردمون مبارک . دوستت دارم . با تمام وجودم میگم دوستت دارم وقتی چند ماه پیش از زندگیم رفتی فکر نمیکردم بتونم بازهم سالگردمون رو بهت تبریک بگم . امروز به عزیزم تلفن کردم و اس ام اس دادم و تبریک گفتم . هردومون خیلی خوشحال بودیم ای خدا ممنونم ازت عزیزم دوستت دارم 29/4/1387 سومین سالگردمون مبارک
+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 1 قبل از ظهر |

سلام

اومدم از آخرین روزی که عزیزم رو توی شهرشون ملاقات کردم بگم . قبل از گفتن بگم که امروز صبح عزیزم به سلامت رسید اصفهان و الان اونجاست . عزیزم ایشالا که خوش میگذره بهت. هرجا به تو خوش بگذره منم خوشحالم .

اما بگم از سه شنبه . قرار نبود همدیگر رو ببینیم . چون من گفته بودم صبح میخوام با دوستام برم جایی . اما قرار شد که ما عصر بریم و واسه همین به عزیزم اس ام اس دادم و گفتم ما تا ظهر جایی نمیریم . کاش از دبشب بهش گفته بودم که بتونیم از صبح تا ظهر رو مثل اون 2 روز با هم باشیم . به هر حال عزیزم هم گفت من الان خونه ی عمه هستم و اونجا بیا دنبالم و من رو برسون خونه .. منم حدودا ساعت 10:50 رفتم در خونه عمه . اومد سوار شد و رفتیم یه خورده دور زدیم . میدونستم که دیگه نمیبینمش . دوست نداشتم تموم شه . ولی چاره ای نبود . وقتی به این فکر میکردم که دیگه نمیبینمش فعلا دلم میگرفت . ازش خواستم که از دوتاییمون فیلم بگیره . واااای روزی صدبار به فیلم نگاه میکنم . چه خوب بود . توی فیلم میگه : الان حسین اومده دنبالم که یعنی منو ببره خونه ولی 1 ساعته داره منو میگردونه . ای خداااااااااااااا یعنی میشه بازهم من و عزیزم با هم باشیم .

خیلی خوش گذشت . کم کم به طرف خونشون راه افتادم و رسوندمش خونشون . دلم گرفته بود . ازش خداحافظی کردم .

ظهر بهم اس ام اس زد و گفت غذا میخواین چی کار کنین . گفتم یه چیزی از بیرون میگیریم . گفت بیا آشپزخونه ......... کباب بگیر تا منم از پشت پنجره ببینمت . منم رفتم . کلی وایسادم تا منو ببینه . آخر نفهمیدم منو دید یا نه و من دیگه رفتم . وقتی رسیدم خونه بهم اس ام اس داد و گفت آره دیدمت . منم خوشحال شدم . حسودی هم کردم که کاش منم میدیدمت .

شب هم با ماشین چند بار از جلو خونشون (آپارتمانشون) رد شدم . میخواستم خوب یاد بگیرم تا دفعه ی دیگه که اگه خدا خواست و رفتم هی گیر نکنم . 

3 روز به یاد ماندنی و فراموش نشدنی داشتیم .هیچ وقت یادم نمیره . توی این 3 روز فهمیدم که خدا چقدر بزرگه . چقدر خدا بنده هاش رو دوست داره . منی که دیگه داشتم همه ی امیدم رو از دست میدادم بالاخره خدا کمکک کرد و عزیزم رو بهم برگردوند . عزیزم که تا چند وقت پیش حتی دیگه دوست نداشت جواب سلامم رو بده . ای خدا شکر . 

عزیزم همیشه دوستت دارم . بهم زندگی دادی . امید دادی . روحیه دادی . همه چی دادی .

دوستت دارم

عاشقتم عزیزم

فعلا خدانگهدار

 

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 5 بعد از ظهر |
    

سلام .

دوباره من اومدم . میخواستم از روز دومی (دوشنبه) که با عزیزم بودم بگم . راستی قبل از اینکه شروع کنم بگم که الان عزیزم توی راه هست و داره با قطار به اصفهان میره . خانومم دعا میکنم سالم برسی و سفر خیلی خوبی داشته باشی . میدونم الان دلتنگی . امروز هرچی تلفن کردم نتونستم تو رو از دلتنگی در بیارم . به خدا منم دلتنگ تو هستم

دوشنبه صبح رفتم دنبال عزیزم . ساعت حدودا 10:30 بود که رفتم . بهش تلفن کردم و گفتم من دقیقا خونتون رو بلد نیستم خودت بیا سر چهار راه ..... . . بالاخره اومد . وای چقدر زیبا بود . با مقنعه اومده بود . آخه میخواستیم بریم دانشگاه عزیزم و نمره هاش رو ببینیم . رفتیم به طرف دانشگاه عزیزم . کلی حرف میزدیم و میخندیدیم و شاد بودیم . هیچوقت یادم نمیره . با عزیزم وارد دانشگاه شدم . واقعا واقعا از ته قلبم خوشحال بودم که دارم کنار عشقم راه میرم اونم توی دانشگاهش . فکر نمیکردم دوست داشته باشه که منم باهاش بیام . ولی خودش گفت که بیام ( منم که از خدا خواسته ) . راستش اینی که میخوام بگم رو به خودش هم نگفتم . دوست داشتم اون همکلاسیش که یه موقع میگفت دوستش داره و رفته بود رو لوس بازی براش وبلاگ ساخته بود رو هم میدیدم و اونم من رو میدید که من و (ن-----) چقدر شاد و خوشبخت بودیم .

بعد با هم رفتیم هتل . هتل کنار دریا بود و رفتیم یه جای خیلی دنجش که سایه داشت وایسادیم . از هم عکس گرفتیم . وااای هرروز دارم هزار بار به عکسها نگاه میکنم و دلم میگیره . چه زود گذشت . واقعا مثل دو تا زن و شوهر که عاشقانه همدیگر رو دوست دارن بودیم . احساس خوشبختی میکردم . واااااای خدا ممنونم . نه به چند ماه پیش که اینقدر خورد شدم و نه به حالا . ممنونم .

بعد هم راه افتادیم به طرف ساحل . واااای چه چیزهایی که نشد اونجا . توی ساحل بودیم که یهو ماشین گیر کرد . هرچی بیشتر گاز میدادم بیشتر میرفت . هم خندم گرفته بود هم نمیدونستم چیکار کنم . با دست شن و ماسه هارو میزدم کنار از زیر تایر ماشین تا یه چیز محکم بزارم زیرش ولی فایده ای نداشت . وای بمیریم عزیزم هم کلی لباسش شنی شد . آخر کار پام رو تا آخر رو پدال گاز گذاشتم و دنده عقب گرفتم و خوشبختانه ماشین در اومد .

کلی خدیدیم . لباسامونو تمیز کردیم . بعدش 2 3 تا ماشین نیروی انتظامی هم اومد و چپ چپ نگاهمون میکرد . 

خیلی خوش گذشت . یه خورده از هم باز فیلم گرفتیم تو ماشین و به طرف خونشون رفتم . عزیزم رو پیاده کردم و خودم هم رفتم خونه پیش دوستام . وااای خدا کاش باز هم پیش بیاد که برم پیش عزیزم . دلم بدجوری هواشو کرده . دلم تنگشه .

عصر هم دوباره قرار شد وقتی میره سر کار (کانون زبان) با تاکسی دنبال من هم بیاد . سوار شدم . کنارش نشستم و کلی حرف زدیم . از محل کارش میگفت . از دوستاش . به دوتا از دوستهاش (که البته از خودش خیلی بزرگترن) درباره ی من چیزایی گفته . شب وقتی بهم تلفن کرد و گفت میخوایم با دوستام بیایم دنبالت . میخوان ببیننت . من مخالفت کردم و نرفتم . فکر کنم عزیزم هم ناراحت شد. ببخش گلم .

همیشه دوستت دارم . میمیرم برات .

اینم از روز دوم .

عزیزم الان میدونم که خوابیدی و تو راه هستی . ان شاالله که به سلامتی میرسی . دعا میکنم خوش بگذره بهت و همیشه سالم باشی . دوستت دارم با تمام وجودم

فعلا خدانگهدار تا روز سوم

 

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 2 قبل از ظهر |
    سلااااااااااااااااااااااااااااااام
الان که دارم تایپ میکنم  دارم با عزیزم چت میکنم و حرف میزنیم
دیشب یه گوشی خریده . الهی فداش بشم
با هم رفته بودیم قبلا در مغازه ای که گوشی رو خریده
خیلی خوشحالم که عزیزم هم خوشحاله
من برم باهاش صحبت کنم که تنها نمونه
عزیزم دوستت دارم
فعلا بای
 

+ نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 و ساعت 10 قبل از ظهر |
        

سلام .

 الان که دارم مینویسم دلم شاد هست . خیلی خیلی خوشحالم .دوست دارم فریاد بزنم و از خدا تشکر کنم . اما دلم خیلی تنگه . خیلی دلم تنگته عزیزم

میخواستم ماجرای این چند روزی که رفتم شهر (ن-----) عزیزم و دیدمش رو بگم .

صبح یکشنبه قرار بود که به اتفاق 2 تا از دوستای گلم (سجاد و محمد) بریم به طرف شهر (ن-----) . آخه سجاد اونجا خونه دارن و میتونیم اونجا باشیم . خلاصه بعد از یه شب که از شوق و هیجان خوابم نمیبرد ساعت 4:30 صبح حرکت کردیم و ساعت 8:30 رسیدیم به شهر عزیز خودم . دل تو دلم نبود . توی راه همش از حالم جویا میشد و دلش شور منو میزد که نکنه .............. . میگفت چرا اینقدر تند دارین میاین و حتی با من قهر کرد . جوووونی هست دیگه عزیزم .

واسه دومین بار بود که میخواستم برم پیشش . بار اول قبل از عید رفتم و اون ضد حالها رو خوردم . اون دفعه که کنارم نشست و بهم گفت حسین دیگه همه چی تموم شده و دنبال من نیا . اما من هیچوقت نا امید نشدم و آخر به دستش اوردم . اینبار دیگه میدونستم حداقل ضدحال نمیخورم چون خودش هم دوست داشت که بیام .

خلاصه ساعت 10 قرار گذاشتیم و تا ساعت حدودا 10:50 توی گرمای طاقت فرسا کنار ساحل (فکر کنم دیگه حدس زدین شهر عزیزم چی هست . البته عزیز من هم یه مدت کوتاه اونجا رفتن) قدم میزدیم . وای لحظه ی اولی که دیدمش داشتم دیوونه میشدم . وقتی لبخند میزد انگار همه دنیا رو بهم داده بودن . همش توی چشمای هم نگاه میکردیم . برق شوق و هیجان و عشق توی چشمامون پیدا بود . دوست نداشتم تموم بشه . ساعت 11 بچه ها واسم ماشین رو اوردن . دوتایی سوار شدیم که بریم بگردیم . به سجاد و محمد هم تعارف کردم که بیاین سوار شین برسونیمتون ولی نیومدن . خلاصه رفتیم . کلی حرف زدیم . یه جا توقف کردم و رفتم از صندوق عقب ماشین 2 تا هدیه ای که واسه خانوم خودم گرفته بودم رو بیارم بهش بدم . یه بلوز با یه کفش براش خریده بودم . بهم گفت که خیلی قشنگه . منم به هر سختی که بود باور کردم که راست میگه و واقعا خوب بوده . یه نامه هم بهش دادم و گفتم وقتی رفتی خونه بخون . راستی 4 تا دی وی دی هم براش اورده بودم بهش دادم . امیدوارم از فیلمهاش خوشش بیاد . خلاصه مثل این زن و شوهرای جوون همه جا میرفتیم . خواستیم ظهر هم با هم نهار بخوریم ولی اینقدر حرف زدیم و سر اینکه چی بخوریم دعوا کردیم که دیگه عزیزم داشت دیرش میشد و خیلی حیف شد . ساعت حدودا 13:15 ظهر رسوندمش خونه .

رفتم خونه محمد و سجاد داشتن بهم میخندیدن . میخواستن منو اذیت کنن. بهم گفتن مبارکه . بعد محمد گفت حالا حلقتو که دست کردی در بیار . من واقعا خجالت کشیدم . دیگه دوتایی همش سر به سر من میذاشتن . بهم گفتن نهار هم خوردی . الکی گفتم آره . میل نداشتم . حالا که عزیزم رو دیده بودم خیلی دلتنگش شده بودم . ظهر تا عصر رو به فیلم و عکسی که با موبایل گرفته بودیم با اس ام اس هایی که به هم زده بودیم داشتم نگاه میکردم . عصر عزیزم بهم تلفن کرد و گفت میخواد بره کانون زبان ( اونجا میره کار . البته کار به اون صورتی که فکر میکنین نه . بیخیال) . گفت میخواد بره اونجا و با تاکسی تلفنی میاد دنبالم که تا اونجا با هم باشیم . منم آماده شدم و منتظر شدم که دیدم اومد . ایندفعه یه لباس خشگلتر تنش کرده بود . شده بود انگار فرشته ها . بهم گفت واسه تو پوشیدم . منم ذوق کردم . ای خدا ممنونممممممممم ازت . پیاده شدیم و کلی با هم راه رفتیم . از چندتا مغازه هم دیدن کردیم و عزیزم رفت کانون . دلم تنگش شد بلافاصله . دوست داشتم همش پیشش باشم . این از روز اول بود . خیلی چیزای خوب دیگه هم بود که دیگه یادم نیست . ولی روز فوق العاده ای بود . ممنونم ازت . ممنونم که دوباره بهم امید دادی

دوستت دارم .

همیشه دوستت دارم و عاشقت میمونم عزیزم .

2 روز دیگه هم پیش عزیزم رفتم که باز هم میام تعریف میکنم

فعلا خدانگهدار

 

+ نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 و ساعت 0 قبل از ظهر |
    سلام به همگی .
من الان خیلی خیلی خوشحالم . اینقدر که نمیتونم بخوابم در حالی که 1 ساعت و نیم دیگه باید حرکت کنم . آره بالاخره من و (ن------) خوبم  با هم شدیم . الان  از ته دلمون همدیگرو دوست داریم . خدا میدونه که چقدر سختی کشیدم که دوباره (ن-----) به سوی من برگشت .
و حالا من دارم حدودا 1 ساعت و نیم دیگه حرکت میکنم به طرف  شهر (ن------) . ساعت 10 صبح با هم قرار ملاقات داریم . بعد از عید که اومدن اینجا و  دیدمش و اون روزی که به من بیمحلی میکرد و  دلمو شکوند تا امروز ندیدمش . اگه خدا بخواد صبح میبینمش . قراره ببرمش جاهایی رو که دوست داره بهم نشون بده . ای خدا ممنونم ازت .
عزیزم تا همین الان داشتم باهات صحبت میکردم . بمیرم الهی که اینقدر دلتنگی . زود زود میام پیشت . زود زود همه خبر دار میشن که من و تو مال همییم  . دوستت دارم  . با تمام وجودم میگم دوستت دارم
برم بخوابم که به تو هم قول دادم که بخوابم
ایشالا صبح میبینمت .
 دعا کنین  همه چی درست شه .
فعلا خدانگهدار

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 2 قبل از ظهر |
    سلام
من امشب یه پست نوشته بودم که قراره ساعت 3 صبح با عزیزترین خودم تلفنی صحبت کنم . آره ساعت 3 تلفن کردم و حدودا 1 ساعت و نیم حرف زدیم . خیلی خوب بود. بهم  گفت امروز عصر میاد و بعد از مدتها به وبلاگمون سر میزنه . فکر کنم حدودا از آذرماه 1386  تا الان دیگه نیومده بود . حالا (ن------) مهربونم  قرار شده که بیاد و  به وبلاگم سر  بزنه  . واقعا خوشحالم . فکر نمیکردم دیگه بتونم از ته دلم خوشحال  باشم . ولی خدا همیشه با آدم هست
عزیزم وقتی اومدی یادت نره واسم نظر بذاریا . قول دادی .  بهترینم دوست دارم . دوستم داشته باش .
الان هم میخوام برم اس ام اس بهش بزنم ببینم چرا یهو قطع کرد .
برم کم کم بخوابم بعد  شروع کنم یه خورده درس بخونم
عزیزم . اگه یه وقت رفتی و مطالب گذشته رو خوندی و دیدی ازت بعضی وقتها بد نوشتم ببخش منو . واقعا سختترین دوران زندگیم بود  . 
البته هیچ بدی ازت نگفتم . میدونستم  که تو بهترینی .
دوستت دارم . تا وقتی که زنده ام  .   عاشقتم  .

+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 4 قبل از ظهر |
        سلام به همه .
 بعد از مدتها اومدم. ولی اینبار نه از چیزی گله دارم نه ناراحتم نه افسرده هستم نه..............    . آره الان خوشحالم . 2    3   روزی میشه خیلی خیلی خوشحالم . چرااااااا ؟   الان میگم .
من سرانجام بعد از ماه ها و روزها و ساعتها تونستم با عزیزم به تفاهم برسم . بعضی ها مطالب منو خوندن . میدونن (ن------) با من چی کار کرد تو این مدت. اگه از تاریخ 3 بهمن که از زندگی من رفت بخونین متوجه میشین .
اما (ن------) حدودا 50 روز که برگشته بود برگشته بود پیش من  تا اینکه حدودا 10 روز پیش بهم گفت نمیتونه دوستم داشته باشه . من مردم . دلم شکست . اینقدر حالم گرفته شد که حتی دیگه نخواستم توی این وبلاگ هم چیزی بنویسم . اما دیشب  یا بهتره بگم  ساعت 4 صبح قرار شد که با هم حرف بزنیم . من تنهای تنها بودم و عزیز منم توی اتاقش آهسته صحبت میکرد . اینقدر حرف زدیم ( حدود 2 ساعت شایدم بیشتر ) خیلی خیلی خوب بود . خلاصه بگم که من و اون الان مال هم هستیم و من مطمئن هستم همدیگرو واقعا دوست داریم . ای خداااااااااااااااااااا    ازت ممنونم . نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم. من حالا با (ن------) مهربونم هستم . خیلی خوشحالم خیلی . تو این 2 روز خیلی بهش تلفن کردم . بابای موبایلمو سوزوندم . چه قبضی بیاد  خدا میدونه . ولی فدای سرت عزیزم . خودت میدونی که چقدر عاشقتم . چقدر دوست دارم .
دیگه از این بگم که حال مامان جون مهربونم هم عااالی شده . مرسی از همه کسایی که دعا کردن . ای خدا   باز هم ممنونتم .
پس فردا هم 2 تا امتحان عملی (Delphee و سیستمهای تجاری) دارم و دیگه راحت میشم . البته اگه پاس کنم . 7 تیر هم اگه خدا بخواد میخوام بعد از مدتها دوباره برم شهر (ن------) خوشگلم و ببینمش و بازهم حرفامونو بزنیم .  خدا کنه  همه چی به خوبی تموم شه . من دیگه تا بعد از برگشتم از اونجا نمیام .  بعدش میام و میگم درست شد یا .......................   . 
عزیزم دوستت دارم و تا آخر عمرم عاشقتم .
ببخشید خیلی پرحرفی کردم . کلی حرف دیگه هم داشتم اما  یادم رفت . قرار هم هست بخوابم و ساعت 3 صبح عزیزم رو بیدار کنم تا با هم حرف بزنیم .
خدانگهدار

+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 0 قبل از ظهر |

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 9 قبل از ظهر |
    سلام به همه
میخواستم به طور خلاصه اتفاقات این چند وقت رو بگم .
اول اینکه از خدا ممنونم که  عمل مامانم با موفقیت همراه بود . ای خدا همیشه ممنونتم . همیشه . تا آخر عمرم
مامان هفته ی پیش عمل داشت (یکشنبه) . من ازش  دور بودم . تو دلم غوغا بود . داشتم از دلشوره میمردم . به خاله هام که پیش مامانم بودن مدام تلفن میکردم و اونا همش دلداری میدادن . بعد از عمل بهم میگفتن عمل مامانت با موفقیت بوده . من از شدت خوشحالی گریم گرفته بود . فرداش هم تونستم با مامانم تلفنی صحبت کنم . وای که چقدر خوشحال بودم و اونم چقدر روحیش بهتر شده بود .
یه چیز خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ....... مهم : (ن-----) عزیزم بالاخره اومد به سمت من و باهام هست . من عزیزم دوباره با هم هستیم . تو این مدتی که مامان ازم دوره خیلی بهم کمک کرد و خیلی دلداریم داد . ازت ممنونم .
ای خدا  چقدر تو خوبی . همه چیز  داره درست میشه . باورکردنش واسه خودم هم واقعا سخته .   راست میگن بعد از هر سختی یه آسونی هست .   نه به 3  - 4   ماه پیش که اینقدر سختی میکشیدم   و نه به حالا که واقعا از ته دلم خوشحالم . احساس میکنم   خدا  واقعا منو دوست داشت که داره همه چیز رو بهم برمیگردونه  .
اما بگم از (ن------) ،  که بعد از این همه شب و روز که من رو زجر داد یهو بعد از مدتها بهم تلفن کرد و بهم گفت میخواد برگرده .  بهم  گفت هیچ وقت ازم نپرس که چرا یهو رفت و چرا یهو اومد .   واسه خودم هم عجیبه . ولی بهم گفته یه روز بهم میگه . خودش میدونه که تا حالا حتی یک بار هم بهش دروغ نگفتم .   عزیزم  چشم . منم ازت  فعلا نمیپرسم که چرا یهو اینطوری کردی . 
رااااااااااااااااستی :  امروز یه روز بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار مهم بود . امروز تولد بهترین خودم ، عشق خودم  ، همه چیز خودم  ، (ن-------) عزیز من بود . حیف که ازت دور هستم و نمیتونم بهت کادو تولدت رو بدم . امیدوارم  همیشه خوش باشی . دیشب حدودا ساعت 2 بود که بهش تلفن کردم و کلی بهش تبریک گفتم . عزیزم  ازت میخوام دیگه نگی منو شرمنده میکنی و این حرفا . اشکالی نداره تو تولدم رو تبریک نگفتی . اون مال گذشته ها بود و  دیگه همه چی گذشته گلم .  بازم میگم تولدت مبارک خانومم .

میخواستم یه تشکر ویژه از همه ی کسایی که منو  دعا کردن . هم من و هم مامانمو دعا کردن . از همه ی همتون ممنونم . شاید اگه دعاهای شما نبود الان  وضعیت منم اینطور نبود .

از (ن------)  خوب خودم هم ممنونم .  عزیزم دوست دارم همیشه .
+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 0 قبل از ظهر |
   

سلام به همگی

باز هم من اومدم . ولی باز هم با هزار غم و بدبختی .

ای خدا ؛ چرا اینقدر من باید زجر بکشم

داری همه چیزمو از من میگیری . مگه من چی کار کردم

عشقمو گرفتی ، همه ی علاقه و محبتمو گرفتی . حالا میخوای مامانم تنها چیزی که واسم مونده رو هم بگیری

آره ، امروز فهمیدم مامانم اینهمه مدت داشته بیماریشو از من پنهون میکرده .

وقتی به طور اتفاقی فهمیدم ، از بس شکه شده بودم یه لحظه انگار دنیا روی سرم خراب شد

امروز هم رفت تا بستری شه واسه روز یکشنبه عمل داره . دکترش که خیلی خوبه ولی ... میترسم .

خداااااااااااا ، هرچی دارم رو ازم بگیر ولی مامانم رو نگیر ازم . ای خدا بذار من بیمار بشم ولی اونو سالم کن

تو رو خدا واسه مامانم دعا کنین .

اینقدر از ظهر که رفتن گریه کردم که دیگه جون تایپ کردن رو هم ندارم .

تا یکشنبه هزار بار میمیرم و زنده میشم .

دعا یادتون نره . ممنونم از همه .

خدانگهدار

 

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 1 قبل از ظهر |
    آخ که چقدر انتظار سخته به خدا
تا کی آخه



+ نوشته شده توسط حسین در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 12 بعد از ظهر |
        سلام
من همین چند دقیقه پیش یه اتفاقی واسم افتاد که هنوزم فکر میکنم دارم خواب میبینم
ولی بیش از حد خوشحالم . بیش از حد .
ای خدا  ای خدا ممنونتم . همیشه . ای خدا ممنوووووووووون
خوش باشین .
اینقدر هیجانیم که نمیتونم چیزی بگم . شاید بعدا نوشتم .
خداحافظظظظظظظظظظظظظظظا
+ نوشته شده توسط حسین در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 1 قبل از ظهر |
سلام
یادش بخیر . چقدر پارسال اینطور روزی من خوشحال بودم
اولین کسی که تولدم رو بهم تبریم گفت (ن-----) مهربونم بود . آخ که چه زودی گذشت . چقدر زود .
اما امروز چی ؟ از صبح تا شب منتظر بودم گفتم واسه دلخوشیم هم که شده تولدم رو دیگه بهم تبریک میگه .
اما نه . همه و همه بهم تبریک گفتن جز اونی که منتظرش بودم . آخ که روز تولدم چقدر دپرس شدم .
همه دارن سعی میکنن منو شاد کنن . همش میان منو ببرن اینور اونور . ولی اونی که من میخوامش هیج قدمی نمیزاره . ای خدااااااااااااااااااااااااااا
اینم از جشن تولدم .
عزیزم مگه من چی کارت کردم . دست من نبود که عاشقت شدم . تو منو عاشقت کردی . یعنی ارزش یه تبریک هم نداشتم .
اون حرفای قشنگی که میزدی پس چی بود ؟
ای خدا کمکم کن .



راستی میخواستم از آقایی که به اسم (سلام) واسم نظر گذاشته بودن تشکر کنم . واقعا حرفای خوبی زدین . میشینم به حرفاتون حسابی فکر میکنم . آره . شما راست میگین . سعیمو میکنم و همون کار رو میکنم . ولی الان زوده یه خورده . شاید 1 ماه دیگه انجامش دادم . کاش وبلاگتون رو نوشته بودین که داخل ااون تشکر کنم
ممنون


فعلا خداحافظ


+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 1 قبل از ظهر |
سلام .
آره قرار بود ننوبسم . ولی دارم میمیرم از دلتنگی و بیخبری . الان ساعت 4:40 صبح هست . از شب تا الان هی از خواب بلند میشم . بدجوری دلم تنگته (ن------) عزیزم .
4 روزه که نه بهش اس ام اس زدم و نه تلفن . انتظار داشتم بعد از اون اس ام اسی که بهش زدم و ازش خداحافظی کردم اقلا از من خداحافظی کنه ولی ...................................... ای خدااااااا چی بگم آخه این چه کاریه داری با من میکنی عزیزم . دلم داره به خدا میترکه . دلم تو رو میخواد . همین . تو که هروقت دلت میگرفت میومدی با من درد دل میکردی . حالا که دل من گرفته چرا منو تنها گذاشتی . تو که مهربون بودی . تو که میگفتی حسین منو هیچ وقت تنها نذار اما حالا خودت تنهام گذاشتی . ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا کمکم کن . 31 فروردین تولدمه . تا اون روز هم بهت نه تلفن میکنم نه اس ام اس میزنم . شاید هم نتونم تحمل کنم . خیر سرم یعنی تا آخر عمرم ازت خداحافظی کردم . آخ که چقدر خوشبخت بودم و به چه راحتی بدبختم کردی . همیشه دوستت دارم و عاشقتم . برم تو تختخوابم و به درد خودم باشم بای
+ نوشته شده توسط حسین در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 4 قبل از ظهر |
    سلام

اومدم بگم که من بریدم دیگه . دیگه حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم و دیگه هم نمیخوام بنویسم . اینهمه نوشتم  چی شد . تصمیم داشتم که  اتفاقاتی که تو این 30  40 روزی که نبودم رو بنویسم  ولی دیگه منصرف شدم .
به طور خیلی خیلی خلاسه اینو بگم که قبل از عید به هزار زحمت رفتم شهر (ن-----) عزیزم و تونستم ببینمش .
فقط نیم ساعت دیدیمش . تو تاکسی نشستیم و رو در روم بهم گفت که حسین دیگه همه چی نموم شده . بغض کرده بودم . فکر نمیکردم روبروم بشینه و بگه . دیگه چیزی نگفتم . خودش سکوت رو شکست و دستمو گرفت و به جون همه (مامان بابا همه ) قسم خورد که منتظرم میمونه  ولی دیگه نمیخواد ادامه بده . به هر حال با دلی پر از غم و غصه بعد از 3 روز اومدم شهر خودمون .  عید شد . بهش اس ام اس زدم و تبریک گفتم . ولی چیزی نگفت . میدونستم که اومده شهر ما و شهر خودش البته .
روز دوم عید رفتم با خونوادشون بیرون و تو باغ بودیم . چقدر خوشحال بودم قبل از اینکه برم که میتونم ببینمش و مثل عید ÷ارسال که بهترین عید زندگیم بود این عید هم خوش میگذره . ولییییییییییییییییی . کاش قلمم خورد شده بود و نمیرفتم . دریغ از اینکه یه لحظه بهم توجه کنه . میدید که چطوری دارم میسوزم و دلم پر از غصه هست . همه بهم میگفتن چته . بابا مامانش هم بهم گفت چته  ولی باز بهم محل نمیداد . نه به پارسال که فقط منتظره یه فرصت بودیم که با هم باشیم و با هم یه کلمه حرف بزنیم  و نه به  اون روز که منو دق داد .
شب بود و نمیدونم چرا گریم گرفته بود . همش بهش نگاه میکردم و میسوختم . خیلی حالم بد بود . فهمید . حتم دارم که حالمو فهمید . بعد یه جا رفت تو ماشین و ظبط رو روشن کرد و یه ترانه گذاشت که فکر کنم لیلا فروهر میخوند و میگفت  غصه نخور  عزیزم و .....................  . یکم به خودم امید دادم  که اقلا یه ذره به فکر من شاید هست که داره این آهنگ رو میذاره واسم .
بعد از چند روز هم که اصلا ندیدمش بهش اس ام اس دادم و گفتم بیا بیرون بریم با هم حرفامونو بزنیم . اونم قبول کرد و گفت خبرت میدم . ولی خبر نداد . وقتی هم که بهش تلفن کردم گفت : مادربزرگش سکته مغزی کرده و باید بره اصفهان ( آخه مامان بزرگش رفته بودن مسافرت)  منم خیلی ناراحت شدم . گفتم برو عزیزم . ساعت دو بلیط داشتن که رفتم و دیدم با مامانش نشستن و منتظر هستن که برن . بهش اس ام اس زدم و گفتم بالاخره دیدمت. تعجب کرده بود . بهش گفتم واسه مامان بزرگت دعا میکنم . اونم گفت ممنون . دعا کن تو خیلی قلبت پاکه . شایدم واسه خر کردنم گفت نمیدونم . ولی واقعا من دعا کردم و خدا رو شکر حال مامانبزرگش خوب شد .  باز برگشتن . گفتم بیا بیرون . ولی نیومد که نیومد . گوشیش رو هم خاموش کرد. از صبح تا ظهر جلو خونه ی مامان بزرگش منتظرش شدم ولی نیومد . دلم شکست . و ظهر هم حرکت کردن و رفتن شهرشون و میدونم که دیگه حالا حالاها بر نمیگرده .  بهش اس ام اس زدم اقلا بهم تلفن کن تا حرفامو بزنم . گفت باشه . ولی باز هم نزد . 2 روز منتظر شدم و نزد .
دیگه دیوونم کرده
امروز عصر هم داشتم از غصه میمردم و واسه آخرین بار بهش اس ام اس زدم و گفتم :

Salam. Fekr mikardam rast migi ke mano mikhai. Vali dige motmaenam mano nemikhai. Age mikhasti be yeki az darkhastam gosh mikardi. Be kol mano faramosh kardi. Ok. Dige tanhat mizaram. Ama na vase 1 mah ya 2 mah. Ta akharesh tanhat mizaram. Hala khoshhal bash. Vase hamishe man kenar raftam. Vali hamishe yadet bashe ke in man nabodamke kam ovordam o tamom kardam. Man hamishe doset dashtam. Age in jomlaro migoftam az tahe ghalbam migoftam. Dost dashtam hamishe khodamo ba to tasavor konam. yadete shabayi ke migofti emtehan dari o ta sobh bidari? Manam ta sobh bidar mimondam. Migoftam to tanha nabashi. Hata khodet khabet mibord vali man bidar bodam o be to fekr mikardam. Bikhial baba . khaterate khoobi bod. khoda khodesh shahede ke cheghad doset dashtam o be khatere eshgham cheghad ghose dashtam o ashk rikhtam. ye roz beshin be avalin roz ta akharin roz fekr kon. kheili khobe. Kheili chiza yadet miad. To bordi . Dige ta khare omram tanhat mizaram o tanha mimoonam. Doset daram hamishe. Bye

فکر کنم به اندازه ی 7 تا اس ام اس جا گرفت . ولی به هر حال به دستش رسید

معلوم بود که از حرفام کاملا رضایت داره چون حتی جواب هم نداد . شاید هم واقعا شارژش تموم شده بوده. به هر حال اینم از سرنوشت حسین بدبخت.
واسه همه عاشقا دعا میکنم به عشقشون برسن .
منم دیگه نمینویسم . شاید هم من عمر زیادی هم نکنم . مگه من چقدر تحمل دارم بابا . وایسا دنیا میخوام پیاده شم . برم به آهنگ محسن یگانه گوش کنم ( ای خدا دلگیرم ازت)
موفق باشین
نظرتونو بگین . بگین من کار درستی کردم یا اشتباه میکنم .
(ن------) عزیزم . بدون همیشه دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت . در هر صورت  . اینه گناهم .

خدانگهدار

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 1 قبل از ظهر |
سلام به همه ممکنه من بتونم (ن-----) عزیزمو تا 15 فروردین ببینم . البته احتمالش خیلی کم هست واسه همین از 17 شروع میکنم و میگم واسه چی این همه مدت ننوشتم خیلی ماجراها پیش اومد . خیلی سختیا کشیدم و احتمالا ادامه داره . فعلا خدانگهدار دعا کنین بتونم ببینمش و حرفامونو بزنیم بای
+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 0 قبل از ظهر |
سلام من هنوز دارم نفس میکشم آره یه مدت بود نبودم ولی زنده ام خیلی اتفاقات افتاد همشو خلاصه میکنم مینویسم بای
+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 و ساعت 8 بعد از ظهر |
سلام

امروز و بهتره بگم امشب یه شب پر از استرس بود .

امروز از صبح دوستام هی بهم تلفن میکردن و میگفتن که امشب باید بیای سالن و برامون بازی کنی . ما ۳ بار در هفته شبها سالن داشتیم و میرفتیم فوتسال . ولی من یک ماهی میشد که نمیرفتم و همه شاکی بودن و متعجب . آخه من از هرچی بگذرم  همه میدونن که  از فوتسال نمیتونم بگذرم . این یه ماه اخیر اصلا حوصله ی هیچ چیزی رو نداشتم و حتی یه بار هم به جز دانشگاه بیرون نرفته بودم . همه دوستام هم  شاکی  بودن و میگفتن : تو  طاقچه بالا زدی و مارو فراموش کردی ٬ ولی اونا نمیدونن تو دلم چیه . شاید هم  حتی مامانم بهشون گفته بود که هر جور شده بیان و منو ببرن بیرون . نمیدونم . خلاصه اینکه  اینقدر منو قسم دادن و گفتن  امشب خیلی بازی مهمی داریم و پای آبرومون در کاره و منم گفتم باشه . ماشین که توی پارکینگ نیرو انتظامی هست (قضیه داره  ٬ طولانیه ) و  واسه همین محمد لطف کرد اومد دنبالم .

خلاصه رفتیم سالن و بازی کردیم . با این روحیم اصلا فکر نمیکردم بتونم بازی کنم ٬ ولی برعکس کولاک کرده بودم و  همش روی من خطا میکردن . اینقدر خطا کردن  که منم اعصابم خورد شد و تصمیم گرفتم تلافی کنم  . ...............................  کاش اینقدر زود عصبانی نمیشدم .  هرچی میومدن باهام حرف میزدن  آروم نمیشدم . واااای من اصلا اینطوری نبودم . خاک بر سرم

خلاصه یه جا توپ افتاد دست یکی از بچه های تیم روبرو  و  من احمق  بد زدم زیر پاش . دو پا رفتم رو پاش .  بنده ی خدا  اون تنها کسی هم بود که اصلا خطا نمیکرد .  اینقدر  ناراحت شدم . پای راستش کلی باد کرده بود .  اینقدر ازش معذرت خواهی کردم ٬ چه پسر خوبی بود . با زور بردیمش بیمارستان تا عکس از پاش بگیریم  و خدارو شکر  گفتن  مسئله ای نیست .  تو ماشین گریم گرفت و جلوی  محمد و پسره  اشکم  اومد و  چقدر  خجالت کشیدم . تا حالا جلوی هیچ یک از دوستام گریه نکرده  بودم .  واقعا از کارم پشیمون بودم . سعید (همون پسره) هم  منو بخشید . همیشه شرمندشم .  بعد دوباره رفتیم سالن که  وسایلشو برداره و برسونیمش که خودش موتور داشت و رفت .

امشب یه کاری هم کردم که حتی یک بار هم قبلا انجام نداده بودن . دیدم  ۳     ۴  تا از بچه های تیم جلومون  (همه  دانشگاه آزادی هستن و یک ساله  به اینا میریم بازی ) نشستن و دارن سیگار میکشن .  به منم تعارف کردم .  من  همیشه از سیگار و اینا متنفر بودم . همیشه به من میگفتن بچه سوسول   ولی من اهمیتی نمیدادم .   به هر حال  خر شدم و قبول کردم . میخواستم ببینم این که میگن آدم رو آروم میکنه درسته . یه خورده کشیدم . اه   چه طعم  تلخ و مزخرفی داشت . اصلا هم آرامش بهم نداد  که هیچ سرم هم درد گرفت .

الان هم یک ساعتی هست  که اومدم . یادش بخیر . قبلنا  .  همیشه با (ن-----) مینشستیم  پشت نت   و   از  بازیم براش میگفتم .   یادش بخیر   همیشه بهم میگفت  حسین تو رو خدا مراقب خودت باش . مراقب کمرت باش . آخ  یادش افتادم  . چه شباییییییییییییی  .  برم  آرشیو حرفامونو  بخونم  که سرم گرم شه . آخه دلم خیلی گرفته .

کاش  اون سعید هم که واقعا آقا بود و میگفت یک ماه دیگه هم   میخواد عروسی کنه منو واقعا ببخشه و با خانومش  همیشه  خوش و سر  حال باشن

دلم خیلی تنگته (ن-------)  .  دلم تو رو میخواد .

دوستت دارم و عاشقتم به خدا

بای

 

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 1 قبل از ظهر |
حالم بده .  خوابم نمیبره . نمیتونم از فکرت بیام بیرون . منو تنها رها کردی و  انگار نه انگار  که یه روزی میگفتی چقدر منو دوست داری .

حالم خرابه . هرشب بیداری و گریه زاری . بابا  هر کاری هم کرده بودم تا الان تاوانشو دادم

بس هست دیگه .  ای خداااااااااااااااااااااااااا  .  یه کاری کن دوباره (ن------) بیاد طرفم . تو که حال و وعضمو میبینی  . تو چرا  خلاصم نمیکنی .   نمیخوام این وضعیت رو

برم به درد خودم  برسم

دیگه اینجا نوشتن هم دردی ازم  دوا نمیکنه

بای

 

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 2 قبل از ظهر |
سلام

امشب اصلا حوصله ندارم . تا چند لحظه پیش داشتم بعد از ماه ها با (ن-----) چت میکردم . اینقدر التماسش کردم که اومد . اینقدر با حرفاش منو گریه انداخت که مامانم متوجه شد .

دیگه نمیخوام توی وب هم چیزی بنویسم .  میخوام برم به درد خودم بمیرم

بهم گفت تا ۲ ماه  تنهاش بذارم .  ولی گفت هر از یه هفته بهم تلفن میکنه . 

نمیدونم . هیچی نمیدونم . خیلی حرف زدنش عوض شده

بیخیال

میخوام اینقدر گریه بکنم که  خدا دلش واسم بسوزه  و  یه کاری واسم بکنه

بای

 

+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |
سلام

چیه  عجیبه دارم لبخند میزنم ؟ واسه خودم هم عجیبه . ولی میخوام از این به بعد سعی کنم تا جایی که میتونم به چیزهای خوب فکر کنم . (ن------) اینو از من خواست .

امروز  روی تخت خوابم دراز کشیده بودم و داشتم فکر میکردم و حوصله ی هیچ چیزیو نداشتم که یهو دیدم گوشیم زنگ خورد . با بی میلی گوشیم رو نگاه کردم دیدم  کد شهر عزیزم (ن------) افتاده . آخ که چقدر خوشحال شدم . مطمئن بودم که خودشه . گوشی رو برداشتمو وااااااااااااااااااااای بعد از مدتها بود که داشت بهم  تلفن میکرد  و   باهام صحبت کرد . ساعت دقیقا ۱۲:۱۶ ظهر بود که تلفن کرد . پرسید کجایی . گفتم خونه ولی مامانم خونست . گفت  میخوام زودی برم  آخه دوستم منتظرمه . از باجه مخابرات داشت تلفن میکرد . ۱۰ دقیقه و ۵۴ ثانیه صحبت کردیم . خیلی زود گذشت . گفت من اومدم تلفن کنم  که کدورتها از بین بره . گفت : واقعا از  حرفهایی که دیروز بهش اس ام اس دادم ناراحت شده و اومده  بگه که اینطوری که من فکر میکنم  نیست . خیلی چیزا گفتیم . کاش بیشتر میموند  ولی دوستش  غر میزد . بهم گفت  : دوستم داره و منتظرم میمونه  . ولی من از بس ازش دلگیر بودم بهش گفتم : دروغ میگی . پس اگه دوستم داشتی چرا اینهمه التماست میکردم بهم تلفن نمیکردی . بهش گفتم : تو خیلی عوض شدی . تو کسی نبودی که بتونی حتی یه روز  از من بیخبر باشی  ولی حالا ۱ ماه شده که تازه بهم تلفن کردی . نمیدونست چی بگه . میگفت دیگه دوست نداره از اعتماد مامان باباش سو استفاده کنه . بهم گفت تو هیچ وقت به من اعتماد نداشتی و نداری . خوب ولی باید به منم  حق بده . نمیدونم .  بعد  بهش گفتم که ما دو سال و نیم  با هم بودیم  چه طور از من انتظار داری یه شبه همشو فراموش کنم و اونم جز اینکه بگه عادت میکنی  جوابی نداشت . بعد بهم گفت هر از یه ماه بهم تلفن میکنه . منم بهش گفتم  : نه نمیخواد  این کارو هم بکنی . بشین خوش بگذرون کاریت به منم نباشه . ناراحت شد . نباید اینطوری میگفتم . معصومیت تو صداش هست . خیلی آروم میشم وقتی باهام حرف میزنه . ولی باز هم ۱۰۰٪ نمیتونم باور کنم .  نمیدونم چرا

بالاخره بهم گفت که هر هفته بهم تلفن میکنه . 

راستش حالم بهتره . الان فقط بیش از حد دلتنگش هستم .  کمی به آینده  امیدوار تر شدم . ولی از وقتی صداش شنیدم خیلی بیشتر دلتنگش شدم . دوست دارم بازم صداش تو گوشم باشه . راستی آخرش هم که میخواست خداحافظی کنه  من گریم گرفت . هرچی گفت  گریه نکنم نتونستم . آخر خداحافظی کردیم .

ای خدا ٬ ممنونتم .  همین هم واسه من غنیمته .  همه ی تلاشمو میکنم که همه چیز درست شه .

کاش سر کار نباشم . اگه یه موقع بفهمم سر کار بودم میدونم که  تحملشو ندارم . از بین میرم .

عزیزم  ٬ بهترینم ٬ مهربونم  دوستت دارم .

اگه یه روز اینارو خوندی  ناراحت نشو . من دیوونم . دیوونه ی تو شدم .

اوه راستی . یه جا هم بهش گفتم : من میخوام مامانمو بفرستم جلو . ولی خیلی استقبال نکرد . میگگفت الان نه . خیلی زوده . همین یه خورده  باعث شد که شک کنم .  بیخیال . شایدم راست میگه . حالا زوده

دوستتتتتتتتت دارم

فعلا خدانگهدار

 

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 1 قبل از ظهر |
سلام

بابا  من کمک  خواستم ٬ راهنمایی خواستم  ٬ نظر خواستم

چرا کمکم مکینین

من  خیلی به راهنمایی نیاز دارم

خداحافظ

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 11 قبل از ظهر |
سلام

امروز دقیقا ۱ ماه از اون شب کذایی گذشت . شبی که (ن----) عزیزم بهم تلفن زد و گفت پدرش اس ام اس هایی که بهش زده بودم رو دیده  و  دیگه نمیخواد  ارتباطمون ادامه داشته باشه . وای که چه شبی بود . یادمه  بارون میومد و من زیر بارون حدود ۲ ساعت راه رفتم و گریه کردم . خیلی حالم گرفته شد  و  بیخیال . همه چیز رو اون شب نوشتم .

اما بگم از امروز . من امروز با یه سیم کارت دیگه به (ن------) عزیزم تلفن کردم و اون جواب داد . چون شماره جدید بود جواب داد . گفت بله بفرمایین ؟ منم گفتم سلام . بازم گفت بله  بفرمایین . انگار صدام رو  نمیشناخت . منم گفتم نمیشناسی ؟ گفت : نه . بازم یکی دوبار تکرار کردم  و آخر گفت چرا  ولی نمیتونم صحبت کنم . گفتم کجایی ؟ گفت پارک .   بعد  خداحافظی کرد و چند لحظه صبر کرد که منم خداحافظی کنم  ولی من مات و مبهوت مونده بودم و بعد از چند لحظه قطع کرد .  خیلی دلم گرفت . خیلی خیلی . کلی گریه کردم .

بعد بهش اس ام اس دادم :

N----- to ro ghoran ghasamet midam bardar baham harf bezan . To ro khoda . Eltemaset mikonam. Faghat 5 daghighe . Ye chize mohem mikham begam ke vase hardomon moheme. N-- man halam kheili bade. Emroz shod ye mah o to hata yek bar ham tel nakardi. Man saat 6  va saat 7 tel mikonam . Ye baresho bardar.

بعد از چند لحظه با کمال تعجب دیدم که بهم اس ام اس داد . آخه اون گفته بود شارژ ندارم و دیگه روم نمیشه به بابام بگم بره واسم شارژ کنه . اس ام اس داد که :

Salam ba sms bego man nemitonam bardaram .hossein bebin chi kar mikoni man baram sakhte vaghti bahat harf mizanam. to ro khoda bezar be darde khodam bemiram

منم بهش گفتم :

Man ba sms nemitonam . To ke sharzh ham dashti khob ye tel mikardi. N----- chetor mitoni baham inkaro koni. Faghat 5 min. N---- man halam kharabe. Daghonam. Cheghad sangdeli akhe

بعد گفت :

Beghoran sharj nadaram smse majani midam az emroz doros shode

من دیگه قضیه ی این اس ام اس مجانی سیم کارت اعتباریهارو نمیدونم . خلاصه خوشحال بودم که حداقل جواب اس ام اس رو میده ٬ گفتم :

Man koli behet mail zadam. Harshab to weblogemon neveshtam boro bebin. Inhame tel kardam. Tanhaye tanham gozashti. Age mano nemikhai chera nemigi. Bego rahatam kon ham man ham khodet

بعد اونم گفت :

Nemigam chon hanozam mikhamet faghat dige nemikham az etemade maman baba soeestefade konam befahm man montazeret mimonam bavar kon dige daram tablo misham

بعد من چندتا اس ام اس دادم که دیگه جوابی ندیدم  :

Mamane manam fek konam fahmide. Hamash miad darbareye ezdevaj o in chiza mige. Ghablana ye baram dar in m0reda baham harf nemizad. Man 1mahe joz daneshgah jayi naraftam. Posidam. Gonaham chie? Man kari kardam? Dige hata mano faramosh kardio sedam ro ham nemishnasi fek kardi kasi digeam. Degh kardam .

 

Man bavaram nemishe.to kasi nabodi betoni in hame azam dor bashio inghad eltemaset konam vali ye tamas nagiri. Man daram mimiram az deltangi. Mage khodet nemigofti  hichvaght tanham nazar. Chera khodet mano tanha gozashti. Aghalan javabe sms bede . In ke dige chizi nist

 

Bezar tel konam. Delam tange. Halam bade bekhoda. Karet daram. Moheme. Mordam az bas mese dokhtara gerye kardam. Yani bad az inhame hagh nadaram sedato beshnavam. Man kare khalafi kardam? Chera rok o rast nemigi.

 

Chera hichi nemigi. Man tanham halam bade. Nemidonam chi kar konam. Tanham nazar. Man tel mikonam 10min dige. Faghat bar dar hamin. Harf ham nazadi nazadi. Mikham sedato ke ba baghie sohbat mikoni beshnavam . Delam dare mitereke n----

این آخری رو که نوشتم بعد از ۱۵ دقیقه بهش تلفن کردم و اونم گوشیش رو برداشت ٬ ولی صدای آهنگ میومد و درست معلوم نبود چه خبره اونجا . بعد از ۱ دقیقه هم قطع شد .

منم بعدش بهش اس ام اس دادم که :

Khob hala ghatesh nemikardi mage chi mishod. Velelesh. Felan ke tanham mishinam rahat gerye mikonam. Man kheili doset daram o asheghetam beghoran be jone mamanam. Midonam ke nemishe zoraki az yeki bekhai doset dashte bashe. Faghat behet eltemas mikonam baham tamas begir ye moghe ya sms bezan ke khodam behet zang bezanam. Kare kheili mohemi bahat daram ke marbot be joftemone. Bekhatere on mogheha ke dostam dashti in darkhastamo anjam bede. Montazeram. To rokhoda kheili m0ntazeram nazar. Hala age in sms ro gerefti to ham ye smse khali ham ke shode befrest ke befahmam. Doset daram beghoran. Bye 

بعد منتظر شدم که ببینم اس ام اس میده که  (بالاخره منم لبخند زدم)  آره  اس ام اس داد و گفت :

Dooset daramo dashtamo khaham dasht

منم گفتم :

Manam beghoran be jone khodemon be jone maman baba be jone ali doset daram. Dige mozahemet nemisham. M0ntazere tamasetam. Bye behtarinam. Han0zam behtarini vasam. Bye

 

آره . اینطور بود امروز .  امروز  یه خورده  نسبت به قبلا احساس بهتری دارم . میخوام امشب رو تا اونجا که ممکنه به چیزای خوب فکر کنم و گریه نکنم . شاید بشه گفت کمی امیدوارتر شدم . نمیدونم .

کاش شما نظر بدین و بگین نظر شما چیه  .

میخواستم اینجا از خانوم سما که نظرهای خیلی امیدوار کننده ای میدن تشکر کنم . کاش آدرس وبلاگشون رو داشتم و ازشون  تشکر میکردم .

عزیزم (ن-----) دوست داشتنی خودم . دوستت دارم و عاشقتم .

فعلا خدانگهدار

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 1 قبل از ظهر |
سلام

احتمالا این دیگه از آخرین پست های من باشه .  دیگه  مشخص شده  واسم که  همه چی تمومه .

فردا میشه دقیقا ۱ ماه  ٬ از موقعی که من با (ن-----) صحبت کردم  و یهو  همه چی بهم خورد . وای که چه شبی بود . قبلا نوشته بودم چی کشیدم . بیخیال .

دیروز  به (ن------) عزیزم  اینقدر تلفن کردم  که  در نهایت گوشیش رو برداشت و  خیلی آهسته بهم گفت : چرا نمیفهمی ٬ من خونم  نمیتونم صحبت کنم . منم که اشکم دراومده بود بهش گفتم : خوب اقلا بهم تلفن کن یه موقع . اونم گفت : من همش خونه هستم  نمیتونم .

کاشکی بهم میگفتی برو گمشو و اینطوری نمیگفتی . یعنی تو یه لحظه هم تنها نمیشی  ؟  یا  اصلا نمیری بیرون ؟ ترم که شروع شده    خوب   میتونستی بزنی که  . خودت نمیخوای   و  کاش بهم  روراست میگگفتی که منو نمیخوای  و اینقدر منو بازی نمیدادی

چه طور تا ۱ ماه پیش  اینهمه تنها میشدی و  همیشه جوابمو میدادی  با  مهربونی خاص  خودت ولی حالا ................

خوب   من  دیگه  امید  چندانی ندارم  و  فکر نکنم  دیگه  حتی به وب هم سر بزنم  .  

راستی  یکی از دوستان  در مورد پست قبلی من نوشته بود  : خاک بر سرت ٬ گریه کردی .  

میخواستم  بگم  شاید تا حالا  عاشق نشدی ٬  شایدم   راست میگی .  من حق  ندارم  به خاطره دوری  عشقم گریه کنم  و  خاک بر سرم .  من  واقعا از ته دلم برات آرزو میکنم  اگه عاشق شدی به عشقت برسی و  هیچ وقت شرایطی پیش نیاد  که یکی از شما  بخواین به خاطر اونیکی گریه کنین .

آره من پسرم ولی نمیتونم  جلوی اشکامو بگیرم .    بیخیال  . از همه ممنونم  که با نظراتشون بهم کمک   میکنن .

عزیزم   (ن------) عزیزم  . همیشه  دوستت دارم و به یادتم  حتی الان که تو منو .......................

آره زندگيم همينه !ديگه چاره ای ندارم !صبح تا شب اين شده کارم يا تو باشی و بخندم يا نباشی و ببارم

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 1 قبل از ظهر |
سلام

ای خدا ٬ دیگه بسه ٬ آخه چرا ٬ من طاقتم تمومه ٬ دیگه نمیتونم ٬ حالم خرابه

دیشبو همونطوری که میدونستم  نتونستم تا صبح بخوابم . همش به (ن------) عزیزم فکر کردم و حرفایی که میخواستم بهش بزنم مرور میکردم . وای که چقدر طولانی بود و چه دیر میگذشت . صبح حتی دانشگاه هم نرفتم و منتظر شدم که بهم تلفن کنه . تا ظهر منتظر شدم و ............

نه  تلفن نکرد که نکرد . همش  اینور اونور میرفتم که وقت بگذره و باهام تماس بگیره ولی نگرفت

آخ که چقدر تنهایی گریه کردم ٬ ولی حتی خدا هم دلش واسه من نسوخت . تا شب منتظر شدم . خیلی سخت بود . ولی کاش بهم  تلفن میکرد .  نه  بازهم هیچ خبری ازش نشد . مردم . دق کردم .

دیگه صبرم تموم شد و خودم تلفن کردم . ۳ بار بهش  تلفن کردم و بر نداشت . و آخر هم گوشیش رو خاموش کرد .  ۲ ساعت تلفن میکردم ولی گوشیش خاموش بود . اینقدر دلم گرفت ٬ اینقدر غصه خوردم ٬ هیچ وقت فکرشو نمیکردم با من اینطوری کنه .

خلاصه بعد از   ۲ ساعت گوشیش رو برداشت . من نمیدونم  اون که نمیخواد  جوابمو بده اصلا واسه چی گوشیش رو روشن میذاره . هزار و یک فکر میره تو سرم . داغون شدم از فکر  و خیال  ای خداااااااااا .

اینقدر بهش تلفن  کردم و اس ام اس د ادم  که بالاخره ساعت ۲۲:۴۳  گوشیش رو برداشت ( بهش اس ام اس زده بودم و گفته بودم : تو رو جون هرکی دوست داری گوشیتو بردار . فقط بردار ٬ حرف هم نزدی نزدی   فقط بردااااااااااااااار .  و آره  آخر  دلش سوخ و برداشت .  نزدیک به ۱۰ ثانیه  هیچی نگفت و من بغضم ترکید .  اشکم اومد و آروم گریه کردم . فکر کنم از صدای نفسم متوجه شد و  خیلی آروم بهم گفت : من الان خونم ٬ نمیتونم صحبت کنم .  منم گفتم باشه  خداحافظ و  اونم خداحافظی کرد . گوشیرو که قطع کردم  ٬ زدم زیر گریه . وااااااااااای دلم هواشو کرده . دلم میخواد صداشو بشنوم ٬ دلم تنگه خدا ٬ دلم تنگه

من (ن-------) خودمو میخوام ای خداااااااااااااااااااااااااااااا  ازم نگیرش  ٬ من طاقتشو ندارم .   خدااااااااااا

من میخوام صداش رو بشنوم ٬  ۲۵ ثانیه  حرف زدیم   ولی   صداش  همش  تو گوشمه  .  دلم  داره میترکه ٬ آخه چقدر گریه   ٬ چقدر رنج ٬ دیگه بسمه

وای  سرم داره میترکه

برم یه آبی بزنم به  سر  و صورتم

دوستت دارم و عاشقتم (ن-------) کاش میفهمیدی

خدانگهدار

 

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 2 قبل از ظهر |
سلام

امروز خیلی دلم گرفته بود . خیلی دلم هوای عزیزم رو کرده . مدتها بود که هیچ خبری ازش نداشتم و ندارم

شب دیگه دیوونه شدم . بهش اس ام اس دادم و نوشتم :

salam. emroz shod 2sal o 8mah. cheghad ondafei ke ino goftam to ham khoshhal shodi vali alan ........ . Kash mididi o mifahmidi halo vaze mano. Kash be harfayi ke gozashteha mizadim fekr mikardi . Tanhaye tanham gozashti. Ghalbamo shekasti .

دقیقا ۲ سال و ۸ ماه پیش بود که از (ن------) عزیزم جواب مثبت گرفتم . هیج وقت اون روز و فراموش نمیکنم . از خوشحالی نمیدونستم چی کار باید بکنم . ماه پیش هم همین اس ام اس رو زدم و بهش گفتم عزیزم به همین زودی شد ۲ سال و ۷ ماه . اونم با مهربونی خاص خودش نوشت : آره . چه خوب یادته . آمارش هم رو خوب داریا . ولی بعد از ۲    ۳  روز   اصلا یهو همه چیز عوض شد .  نمیدونم چرا ؟  از همون شب شده کارم شبا  نوشتن نا شاید یه ذره دلم آروم شه

خلاصه امشب بعد از اس ام اس بهش تلفن کردم و طبق معمول جواب نداد . ۳    ۴   اس ام اس دیگه هم بهش زدم و کلی  التماسش کردم که برداره  ولی باز بر نمیداشت .  خلاصه یه اس ام اس زدم و به دروغ بهش گفتم : تو رو خدا بردار  من  اومدم  الان .............  ( اسم شهرش رو نوشتم) .  بعد از چند دقیقه هم تلفن کردم و  (ااااااااا   بعد از مدتها دارم یه لبخند میزنم) آره  ایندفعه  دلش به حال من سوخت و تلفن رو برداشت و گفت : من الان نمیتونم صحبت کنم ٬ فردا بهت تلفن میکنم . ۷ ثانیه بیشتر نشد ولی نمیدونین  چقدر  دلم  واسه صداش تنگ شد .  دوست داشتم همون جا فریاد بزنم  : ای خدا  ممنون که همین ۷ ثانیه  هم گذاشتی صدای  عزیزمو بشنوم .

اصلا یه حالی دارم . هم خوشحالم  هم  میترسم  و هم  دلتنگ . فردا هم دانشگاه نمیرم ٬ آخه اگه تلفن کنه  مطمئنم  گریم میگیره و توی دانشگاه  تابلو میشم . تابلو که هستم ٬ همه بهم میگن پسر غم جدیدا ٬  تابلوتر میشم

کلی حرف دارم بهش بزنم ٬ کاش وقت داشته باشه و من حول نکنم . الان  احساسی دارم که اون موقع ها   واسه اولین بار میخواستم باهاش حرف بزنم .

ای خدا  یعنی میشه همه چی درست شه . یعنی میشه من فردا شب  بشینم و از خوشحالیم بنویسم یا باز دوباره مثل این یک ماه اخیر  باید زجر بکشم .

خوب من برم بخوابم . البته مطمئنم که خوابم نمیبره . در عوض میشینم فکر میکنم .

عزیزم  ٬ بهترینم (ن------) خودم  ٬  دوستت دارم و عاشقتم

خدانگهدار

 

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 2 قبل از ظهر |
سلام

امروز توی اتاقم روی رختخوابم دراز کشیده بودم و داشتم فکر میکردم . بیچاره مامانم همش تو فکرمه . هیچ وقت اینقدر منو ساکت و منزوی ندیده . اومد کنارم ٬ خواستم خودمو به خواب بزنم ولی دلم نیومد ٬ میدونم که خیلی به فکرمه و بعد از چند لحظه شرووع کرد به صحبت .

وای که چقدز دوست داشتم در باره ی (ن------) عزیزم باهاش صحبت کنم و بگم درد دل پسرش چیه ولی هیچ وقت با مامانم تو این موردا راحت نبودم .

اومده بود که از زیر زبونم بکشه چیه مرضم  چیه مرگم . دید فایده ای نداره نشست از چیزای دیگه گفت و واسه اولین بار درباره ی ازدواج و دختر و این چیزا گفت

حرفایی میزد که تو دلم  هم میخندیدم به حرفای صادقانش و از روی محبتش و هم افسوس میخوردم

میگفت  حسین  من ۴  ۵  تا رو  واست در نظر  گرفتم  .  منم یه لبخد زورکی بهش  تحویل دادم و گفتم  باشه   حالا میگی چی کار کنم . نشست گفت و گفت و  از این میگفت تو  هم  خونت  تامین هست و هم ماشین   و  ................. خلاصه یه جورایی داشت خرم میکرد (چه میدونم )

میگفت سربازیتم میری و کار هم ایشالا گیرت میاد .  میگفت  حتی قبل از سربازیت میخوام کم کم واست ........   . 

اصلا باورم نمیشد مامانم داره اینارو میگه

حتی  یکی از اونایی  که واسم در نظر گرفته بود هم بهم گفت  که البته من نمیشناختمش . تو دلم میگفتم   :  مامانم   عزیزم   حسینت مدتهاست به یکی دل بسته   که البته  .....................

آره   دیگه  عشقش  حسینو  نمیخواد .  

عزیزم  (ن-------) خوبم ٬   چقدر سخته دوریت

شایدم  (ن-----) عزیز من هم  جز همون کسایی هست که مامانم  واسم در نظر گرفته .

مامان  خوبم ٬ میدونم که هیچی تو دل پاکت نیست . خیلی دوستت دارم . عاشقتم .

خوب برم بخوابم

خودمم نمیدونم چی نوشتم

عزیزم  دوستت دارم و تا آخرین لحظه ی عمرم  عاشقتم

بای

+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 1 قبل از ظهر |
سلام

شد ۲ هفته ٬ ۲ هفته از آخرین تماسمون گذشت ٬ تماسی که با هزار التماس با عزیزم گرفتمو از اول تا آخرش گریه کردم . آخ که چقدر سخته یه پسر جلوی یه دختر اونم کسی که عاشقشه بزنه زیر گریه ٬ شبانه روز دارم به حرفایی که ۲ هفته پیش زدیم فکر میکنم . حتی من حرفامونو ظبط کردم که اگه دیگه (ن-----) حاضر نشد باهام صحبت کنه ٬ صداشو یادگار داشته باشم و با شنیدن صداش یه خورده آروم شم که البته وقتی صداشو میشنوم  دلم خیلی میگیره و دلتنگش میشم . حالا که خوب دقت میکنم احساس میکنم حتی حرف زدنش دیگه هیچ بویی از احساس و عشق نمیداد ٬ اونی که همیشه دلتنگ من بود و بارها اشکهای پاکش پشت تلفن سرریز میشد ٬ بار آخر اصلا مثل قبلنش نبود . این من بودم که اشک ریختم و با گریه بهش گفتم : اقلا هر از یه مدت بهم تلفن کن و .................

آره تلفن که نکردی ٬ هیچ ٬ هرجی هم چند روز پیش بهت التماس کردم که گوشیتو بر دار ٬ برنداشتی که برنداشتی

(ن------) عزیزم ٬ بهترین من ٬ عشق من ٬ بدون که خوردم کردی ٬ لهم کردی ٬ کاش پشت تلفن نمیگفتی که دوستم داری ٬ آخه این چه دوست داشتنی هست که حاضر نیستی یه خبر از من بگیری  ؟ من احساس میکنم باباتو بهونه کردی . تو کسی نبودی که به این راحتی از من دور شی و  بیخیال این همه زجر و شکنجه ی من شی . حتی وقتی رفتم بیمارستان هم  حاضر نشدی جواب تلفنمو بدی .

آره داغونم کردی ٬ ولی عشقت تو قلبمه ٬ با تمام وجودم دوستت دارم اگه تو نمیدونی ولی خودم و خدای خودم میدونیم که من چقدر عاشقتم .  اگه دوستت نداشتم هرشب مثل دخترا به خاطرت گریه نمیکردم ٬ کاش میفهمیدی که چقدر بهت احتیاج دارم ...

باز اشکم اومد ٬ دیگه نمیتونم تایپ کنم

دوست دارم و عاشقتم .

یادته همیشه بهم میگفتی مراقب خودت باش ؟ من مراقب خودم هستم ولی تو داری باعث شکنجه ی من میشی و در واقع تو مراقب من نیستی

عیبی نداره عزیزم .

هنوز امید بسیار بسیار کمی دارم . شاید همین فعلا واسه زنده موندنم کافی باشه

به امید دیدار

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 1 قبل از ظهر |
سلام

امشبم مثل این چند هفته ی اخیر خوابم نمیبره

از بس اشک ریختم  حتی دیگه اشکم هم نمیاد

آخه  (ن-------) عزیزم ٬ گناهم چیه ؟ داری با من چی کار میکنی ؟  میخوای نابودم کنی

فردا  میشه ۲ هفته از آخرین تماسمون .  اونم   تماسی که  با هزار التماس من صورت گرفت

ای خدا       طاقتم دار تموم میشه

دارم میمرم .   وای  چقدر شبا   سخت تره   تحمل دوریت

۲۳ شبه   هر شب  گریه  میکنم  و حتی خدا هم  دلش واسه من  نمیسوزه

دوستت دارم  ٬ عاشقتم   شاید  گناه من اینه

برم  قرص خواب بخورم

خداحافظ

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 3 قبل از ظهر |
سلام

آخ که چقدر دلم تنگه خدا . چقدر سخته یه آدم ناامید از صبح تا شب انتظار بکشه که یه خبری از عشقش بهش برسه ٬ یه تماسی ٬ یه .................... ولی بفهمه که داره بیهوده انتظار میکشه

از صبح تا شب هی آنلاین بشه که شاید از عزیزش یه پیغام ببینه ولی ................. ای خدا خیلی تنهام

هیچ وقت فکر نمیکردم (ن------) من که اینقدر مهربون بود دلش بیاد این کارو با من بکنه . اونی که همیشه به من میگفت هیچ وقت تنهام نذار ببین چی داره به سرم میاره

عزیزم ٬ حتما فهمیدی من لایق تو نیستم و یا کاری کردم که اینطوری دارم مجازات میشم . باشه اگه اینطوری تو خوشحالی ٬ منم صبح تا شب به یادت اشک میریزم و منتظرت میمونم

شاید خدا دلش به حالم سوخت و یه خبری از تو واسم اورد

میخواستم اینجا از خانوم سما که بهم نظر داره بود تشکر کنم . خیلی با حرفاش بهم روحیه داد و امیدوارم کرد

کاش آدرس وبلاگشونو زده بودن که من ازشون تشکر کنم

ممنون

منم واسه شما آرزوی موفقیت میکنم

خوب من دیگه حرفی ندارم

دوست دا رم و عاشقتم (ن------) عزیزم

خداحافظ

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |
سلام

دیگه امیدی ندارم . چه بده آدم به کسی که عاشقانه دوستش داره ٬ کسی که یه موقع بهش گفته بود هیچ وقت منو تنها نذار ( و حالا خودش تنهام گذاشته ) اینقدر التماس کنه  و بعد ولی هیج جوابی نگیره

امروز عصر من باز هم واسه (ن------) عزیزم تلفن کردم و دوباره  جوابمو نداد .

اونی که وقتی یه خورده احساس میکرد کم محلیش میکنم ٬ اشکای پاکش سرازیر میشد حالا اینقدر  بهش اصرار میکنم که باهاش حرف بزنم و ولی ............................................

کسی که بهم میگفت طاقت ناراحتیتو ندارم ٬ حالا میدونه من صبح و شب کارم شده مثل دخترا گریه زاری ولی باز جوابمو نمیده

کاش کاش اگه  کاری کرده بودم ٬ اگه نامردی کرده بودم بهم میگفت که اقلا بفهمم که آره حقمه ولی افسوس که  نمیدونم دقیقا موضوع چیه

عزیزم ٬ بهترینم ٬ من همیشه گفتم که تو  خیلی از من بهتری و من همیشه مدیونتم . باشه

باشه   من ظاهرا باید نباشم . دوست داشتن و عشق زورکی نیست .   من  همیشه دوستت دارم و عاشقتم . میدونم که دیگه تو این حس رو نسبت به من نداری

یه موقع اینطوری بودی و  میدونم که راست هم میگفتی چون  هنوزم میگم که تو پاکترین و بهترینی واسه من   ولی   به هر دلیل دیگه  مطمئنم که منو دوست نداری و نمیخوای

خودت میدونی که من هیچ کاریم قابل پیشبینی نیست . فقط ۱ ٪ واسم امید مونده که اگه اونم تموم بشه  کاری میکنم  که دیگه  واسه همیشه از دست حسین راحت شی و به زندگیت برسی .

قبل از اینکه اینجا بنویسم یه نامه ی بسیار طولانی به ایمیلت زدم ٬ اگه یه روز وقت کردی بخون

دیگه سرم داره از درد میترکه . امروز خیلی اشک  ریختم . اشکالی نداره  مگه اشک  فقط واسه دختراست ؟

دوستت دارم عزیز بهترینم

 

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 2 قبل از ظهر |
سلام

امروز از خواب بیدار شدم و با هزار امید رفتم باجه مخابرات که به (ن------) عزیزم تلفن  کنم ٬ شاید که این بار جوابمو بده . فقط میخواستم valentine رو بهش تبریک بگم که  باز جواب نداد . ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااا  دارم  طلف میشم .

یادش بخیر پارسال  چه خوب بود که هردو بهم تبریک میگفتیمو چه زود گذشت . کاش زمان سپری نمیشد .

عزیزم  دوستت دارم و عاشقتم . 

عصر دیگه آخرین آخرین تماسمو میگیرم و کاش  به من جواب بدی

خدانگهدار

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 11 قبل از ظهر |
داغونم 

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 1 قبل از ظهر |
سلام

آه چه روزهای سختی

امروز متوجه شدم که (ن------) من  در حالی که میتونسته با برادرش بیاد ٬ ولی نیومد . تو این چند روز چه فکر و خیالایی واسه موقع دیدارش واسه خودم ترسیم کردم و ...................

یاد اون قولهایی که بهم داده بود که حتما بعد از امتحاناتم میام و نیومد و یاد این افتادم که از ۲۲ مهر بارها میتونسته بیاد پیشم و نیومده و دیگه حتی نمیذاره منم برم پیشش .

آره  همه ی امیدهام داره  به ناامیدی تبدیل میشه . یه روز واقعا دوستم داشت . طاقت دوریمو نداشت و حالا  با اینکه بهش اس ام اس میزنم که  من حالم بده و بیمارستان بستری شدم و دارم دق میکنم باز جواب تلفنم رو نمیده .

خوب حتما من خطایی کردم و یا  بارها هم به خودش گفتم که من هیچی نیستم و اون خیلی از من سرتره  و  احتمالا حالا  به  حرف من رسیده ٬ ولی ای کاش اینقدر تو این ۲ سال و ۶ماه  منو به خودش وابسته نمیکرد .   خیلی سخته  خیلی خیلی سخته .

عزیزم  اینقدر خوب و پاکی که  الانم دلم نمیاد پشت سرت بدتو بگم  و  یا بخوام  نفرینت کنم ئو از این جینگول بازیها .  حتما  فهمیدی که  من به دردت نمیخورم . شاید  اون موقع به خاطر سن کمترت دچار احساساتت شده بودی که منو دوست داشتی .  نمیدونم  شاید هم همه ی چیزهایی که میگی راست باشه و که ایییییییییییی خدااااااااااااااااااااا   ارزو میکنم همینطور باشه .   ولی تو  کسی نبودی که حاضر نشی  حتی جواب تلفنمو بدی ٬ اونم با این همه خواهش من .  ( حالا به هر دلیل ٬ چه اینکه پدرت از رابطت با خبر شده و یا هر چیز دیگه ای )

وای چه زود اشکم در میاد . دیگه  نمیتونم تایپ کنم . 

من فردا واسه آخرین بار سعیمو میکنم که باهات تماس بگیرم ٬ کاش جولبمو بدی .

شاید دیگه دوست نداشته باشی که این جمله رو بگم  ولی میگم : 

عزیزم    همیشه  دوستت دارم و  عاشقتم ٬ تا آخرین لحظه ی عمرم

از طرف یه عاشق تنهای تنها که  تقریبا   نا امید شده

خداحافظ

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 1 قبل از ظهر |
سلام

دیگه کم کم همه ی امیدهام داره پر پر میشه

امروز صبح رفتم باجه مخابرات و واسه (ن-----) عزیزم تلفن کنم تا شاید جوابمو بده ایندفعه ولی   نه باز هم جواب نداد که نداد .

بهش اس ام اس زدم و بهش  گفتم که چقدر دلم براش تنگه و حالم بده ٬ حتی بهش گفتم که دیروز رو بیمارستان بستری بودم  ٬ ازش خواهش کردم که عصر واسش تلفن میکنم اینبار گوشی رو برداره .

به اندازه ی یک سال طول کشید و ساعت ۷ عصر دوباره از باجه کخابرات تلفن کردم  و

ای خدا ٬ مگه میشه (ن------) من یهو اینقدر بیرحم بشه . چرا داره منو دق میده . مگه من تحملم چقدره . من فقط میخواستم ۱۰ دقیقه باهاش صحبت کنم همین

شاید حدس زده که ازش میخوام بیاد واسه ۲۲ بهمن پیشم  برای همین بر نداشته . میخواستم حتی اگه شده التماسش کنم که بیاد پیشم . میدونم که میتونست بیاد به راحتی . ای خداااااااااااااااااااا

حالم خیلی خیلی گرفتست

آخه عزیزم  چرا این کارو میکنی با من . 

من طاقتشو ندارم . گناه من چیه ؟  به خدا هر کار بدی هم کرده بودم تا الان طلافیش سرم اومده .

داره اشکم میاد  . دیگه نمیتونم بنویسم

همیشه دوستت دارم و عاشقتم  کاش تو هم .......................................

 

+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 1 قبل از ظهر |
سلام

دارم دق میکنم از بیخبری . مگه میشه آدم مدتها با عشقش باشه و هرروز ازش خبر داشته باشه ولی یهو عشقش بخواد که دیگه همه چیز رو تموم کنه .

از دفعه ی قبلی که با هزار زحمت باهاش صحبت کردم یک هفته گذشت .

امروز رفتم دانشگاه ٬ با دلی پر از غم ٬ اونجا هم مثل  این چند ماه اخیر که همش خبر بد میشنوم باز خبر بد شنیدم . آره یکی از درسامو که تقلب کرده بودم استاد بهم داده ۲۵/۰ . مشروط میشم و از اونجایی که پیش نیاز ۴ درس هم هست این ترم فوقش بتونم ۵ واحد بگیرم .

(ن-----) عزیزم  کجایی که ببینی حسینت داره از همه  طرف خورد میشه . کاش فقط غمم درس بود . اینقدر منو بیخبر گذاشتی که دارم طلف میشم . تو که طاقت یه روز بیخبری از منو نداشتی حالا چطور دلت میاد .........................

خلاصه اینکه اینقدر فشار عصبی روم زیاد شد که حالم بد شد و خوردم زمین و منو بردن بیمارستان . شب هم مرخص شدم . تو اون لحظه فقط دوست داشتم با (ن-----) صحبت کنم ولی بهم گفته بود که دیگه بهش تلفن نکنم . 

ولی من تصمیمو گرفتم . میخوام فردا بهش تلفن کنم و  حتی اگه شده التماسش کنم که واسه ۲۲ بهمن  بیاد اینجا .  فقط واسه یک ساعت هم که شده  میخوام باهاش صحبت کنم . الان بیش از حد بهش نیاز دارم و خودش نمیدونه

همیشه دوستت دارم و عاشقتم 

 

 

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |
عزیزم  امیدوارم اگه یه روز مطلبهای قبل رو خوندی ناراحت نشی

من در بدترین شرایط روحی زندگیم بودم و  هستم

منو ببخش

دوستت دارم

 

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |
سلام

امشب بعد از ۱۰ شبانه روز سرانجام تونستم با (ن-----) عزیزم تماس بگیرم . مثل اینکه فهمیده بود که من چقدر حالم بد هست و ایندفعه تلفن رو برداشت . سلام  کردم با دلی غمگین و پر . همین که بهم گفت خوبی؟ بغضم ترکید و زدم زیر گریه

آره  منی که همیشه (ن-----) عزیزمو دلداری میدادمو هر کاری میکردم که اشکای قشنگشو پاک کنه حالا خودم اینقدر گریم گرفته بود که هر کاری میکرد نمیتونست جلومو بگیره .

حدود ۱۰ دقیقه بیشتر نشد که حرف بزنیم . میگفت باباش فهمیده و دیگه نمیخواد ادامه بده . بهم گفت تا آخرش منتظرم میمونه که برم ..................  و اگه خدا بخواد بگیرمش .  ولی میترسم  . 

اینقدر معصوم و  پاک هست که میدونم بهم دروغ نمیگه  ولی باز هم خیالات میاد توی سرم

میترسم همش بازی باشه و آخرش ...........................

من همیشه  دوستت دارم و عاشقتم (ن------) عزیزم

اگه یه وقت اینو خوندی برام دعا کن که بتونم دوریتو تحمل کنم ٬ تو که میدونی من چقدر کم تحملم .

آرزو میکنم همه ی عاشقا به هم برسن

دوستت دارم

خداحافظ  . به امید دیدار

 

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |
سلام
شد یه هفته و من حتی یه خبر هم از (ن----) خودم ندارم
نمیدونم چه طوری میتونه تحمل کنه . اونی که یه روز از من خبر نداشت اینقدر دلواپس میشد  حالا حتی جواب تلفنم رو هم نمیده
ای خداااااااااااااا  چقدر سخته که یکی بهت بگه هنوز دوستت داره ولی احساس کنی دوستت نداره دیگه
دارم طلف میشم
من دیگه عاشق شدم  مگه یکی دو روزه  به همین راحتی بخوام  فراموش کنم  نزدیک به ۳ سال هست
ای خدا کمکم کن
 
+ نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 1 قبل از ظهر |
شد ۴ روز و حتی یه خبر هم ازش ندارم

امروز میدونم امتحان داشت و میتونست بهم تلفن کنه  ولی .......................

حتی  من طاقت نیوردم  تلفن کردم ولی بر نداشت

گناهه من چیههههههههههههههههههههههههههههههههههه

تو رو خدا کمکم کنین

دارم  میمیرم

ای خدا

+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 1 قبل از ظهر |
آخه  چرا به من نمیگین  آخرش  چی میشه

بابا  بکم برین  مطلب دیروزمو بخونین   به من کمک کنین

نظر بدین تو رو جون هرکی دوست دارین

بایش

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |
وااااااااای هر کار میکنم نمیتونم تحمل کنم

خیلی سخته خیلی خیلی

اصلا باورم نمیشه ٬ همش منتظرم یکی بهم بگه تو داری خواب میبینی ولی نه واقعیته

تو رو خدا یکی به من بگه چی کار کنم

ای خدا کمکم کن

طاقت ندارم

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 11 بعد از ظهر |
سلام

الان که دارم مینویسم سختترین لحظه ی زندگیمو دارم تجربه میکنم . چون حرفی رو از کسی شنیدم که همیشه از این حرف ترس داشتم .

آره  من الان یه عاشق تنهام یه عاشقی که فقط داره زجر میکشه

۳ روز بود هیچ خبری از (ن------) مهربونم نداشتم . میخواستم ببینم خودش واسم تلفن میکنه یا نه که دیدم نه   نکرد که نکرد . دیگه داشتم دیوونه میشدم که بهش پیغام دادم  واسم تلفن کنه .

و بالاخره آخرین تماس من و(ن-----) هم گرفته شد . آره همه چیز ظاهرا تمام شدست . بهم گفت : بابام از رابطه ی ما با خبر شده و  دیگه حتی روش نمیشه تو رووی باباش نگاه کنه . بمیرم واقعا براش.

وووقتی بهم گفت : دیگه باید تمام کنیم . یه لحظه قلبم ایستاد . دنیا روی سرم خراب شد . زدم زیر گریه آخه خدا گناه ما چیه ؟ مگه دست خودمون بود عاشق شدیم

۲ ساعت زیر بارون گریه کردم که خالی شم . دیگه روانی شدم کاملا . همه فکری توی سرم میاد . همش یه حسی بهم میگه (ن-----)  خو دش دیگه نمیخواد که با من باشه و  واسه همین این بهانه رو اورده . ولی وقتی صورت معصومشو یادم میاد میگم  نه  اون به من دروغ نمیگه . دارم میمیرم . بغض تو گلومه و همش گریه شده کارم . تو رو خدا هرگی انو میخونه واسم  دعا کنه . حاضرم هرچی دارم و بدم ولی اون هنوز منو دوست داشته باشه

تصور اینکه دیگه منو نخواد منو میکشه . ای خداااااااااااا  التماست میکنم . اگه  گناهی مرتکب شدم و ببخش . همه چیزمو بگیر  ولی (ن-----) منو  نگیر   . 

از هرکی  اینو خوند میخوام بهم بگه   به نظرش  آخرش  چی میشه ؟  (ن-----) عزیز من  منو ول میکنه یا  به گفته ی خودش   تا آخرش  منتظرم میمونه ؟

من  از سر درد  دارم  میترکم . دیگه بهتره  چیزی ننویسم

تا روزی که  همه چیز درست نشه من دیگه نمیام .  شاید  دیگه  این عاشق رو ندیدید .

فقط خدا بهم صبر بده .   آخه کووووووووو  تا من دانشگاهمو تموم کنم و سربازیمو هم همینطور  بعد بخوام برم  (ن------) عزیزمو بگیرم . من  تا اون موقع دق میکنم .

اگه یه وقت عزیزم اینو خوندی التماست میکنم  که منو یهو ترک نکنی   من طاقت ندارم

فعلا بای   شاید واسه همیشه  شاید هم ...............

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 9 بعد از ظهر |
سلام

واااااااااااااای امتحانات منم شروع شد

امروز نشستم بعد از یه ترم که لای دفتر کتابامو باز نکرده بودم ٬ یه کم فیزیک خوندم

خلاصه اینکه حدود ۱ ساعت و نیم صبح و ۲ ساعتی هم  (البته با استراحت و اینا )  نشستم خوندم .

همش به این فکر میکردم که کاش بین ترم میخوندم . آخه خیلی راحت یاد گرفتم در حالی که از اول ترم فکر میکردم اصلا یاد نمیگیرم

امروز چند بار هم با (ن-----) عزیزم تماسهای خیلی کوچیک داشتیم . ۲ تایی داریم از دلتنگی افسرده میشیم

بمیرم الهی (ن------) مهربونم میخواست گریه کنه . دلم اینقدر گرفت . ولی هیچ کاریم از دستم بر نمومد

از شانس بدمون هم همین که خواست بعد از مدتها آنلاین بشه  کارتش بلافاصله تموم شد و دیگه داشتیم دیوونه میشدیم . من که دیوونه شدم  همه بهم میگن : دیوونه

از (ن-----) مهربون و عزیز تر از جانم هم  ممنونم که صبح بهم اس ام اس زد و منو واسه درس خوندن خواست بیدار کنه

دوست دارم عزیزم . همیشه همیشه . ایشالا به زودی ببینمت .

واسم دعا کن امتحانامو خوب بدم . آخه تو دلت خیلی پاکه خدا دوستت داره

باااااااااااااااااااای

 

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 11 بعد از ظهر |

عزیز دلم اینم برنامه امتحاناتم هست :

پنج شنبه

۱۳/۱۰/۱۳۸۶

فیزیک

16 تا 14

عصر

شنبه

۱۵/۱۰/۱۳۸۶

آمار

16 تا 14

عصر

دوشنبه

۱۷/۱۰/۱۳۸۶

برنامه نويسي2

C++

18 تا 16

عصر

چهار شنبه

۱۹/۱۰/۱۳۸۶

زبان انگلیسی

16 تا 14

عصر

یک شنبه

۲۳/۱۰/۱۳۸۶

زبان ماشين

Assembly Language

18 تا 16

عصر

 سه شنبه

۲۵/۱۰/۱۳۸۶

اخلاق اسلامی

16 تا 14

عصر

پنج شنبه

۲۷/۱۰/۱۳۸۶

انديشه اسلامی

18 تا 16

عصر

 امیدوارم تو همه ی امتحاناتت موفق باشی

برات دعا میکنم که  امتحاناتتو با موفقیت به پایان برسونی عزیز مهربونم

 

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |
سلام به همه

نه به اون روز و شبها که من اینقدر افسرده و غمگین بودم ..................  نه به این ۳ . ۴ روز که خیلی سر حال شدم .

آخه چند روز همه ی حرفهامو تونستم به (ن-----) عزیزم بزنم . بعد از مدتها تونستیم با هم چت کنیم . واااااااااااااااااااای  هرچی  فکر تو ذهنم بود فهمیدم اشتباه بوده .

خلاصه اینکه (ن------) به اون پسره یه جواب  درست و حسابی داده و کاری کرده که به کل از فکر عزیز من در بیاد

وااااااااااای اگه بدونین  چه شب و روزهایی داشتم   . چه غصه هایییییییییییی

خدا خیلی خوبی . خیلی مهربونی

همیشه از (ن------) مهربونم هم ممنونم .  واقعا گل . هرچی من بگم کم گفتم

دوست دارم عزیزم

با تمام وجودم و از ته قلبم میگم :   عاشقتم

خیلی خیلی خیلی خوبی

مهربونترین هستی تو این دنیا .

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |
سلام

بعد از مدتهای بسیار بسیار اومدم .

تو این چند روز گذشته بدترین لحظات زندگیمو سپری کردم . هیچکس هم جز خودم اینو نمیدونه . حتی عزیز دلم (ن-----) . اولین باره که من یه مرگیم شده و دارم از (ن------) مهربونم پنهان میکنم . البته از عمد هم این کارو نمیکنم . آخه سه شنبه هفته گذشته گوش منو تو دانشگاه دزدیدن و تا الان نتونستم با عزیزم حرف بزنم و درد این دلمو که داره دق میکنه بهش بگم . همه ی ماجرای دلتنگی منم اینه که :

چند روز پیش به طور اتفاقی فهمیدم که یه پسره تو دانشگاهه (ن-----) عزیزم هست و بد جوری عاشقش شده . یعنی اینطوری به نظر میرسید . اینکه من از این شهر دووووور  چه طوری اینو فهمیدم بماند . بعدا به (ن------) مهربونم میگم چه طوری فهمیدم

خلاصه اینکه  جمعه بود که تونستم با عزیزم تماس بگیرم . بعد از دو شبانه روز بیخوابی مطلق و گریه کردن  ٬  صداشو شنیدم . فورا ازش پرسیدم : فلانیو میشناسی ؟ گفت : آرررره . !!!!!  انگار همه ی دنیا روی سرم خراب شد . میخواستم بفهمم که پسره اومده ازش خواستگاری هم کرده یا نه  که دیگه نشد و تلفنو قطع کردیم . باور نمیکنین . ولی صبح تا شب منتظر اینم که تنها شم و زار زار گریه کنم .  همش هم از حسادت . حسادت حسادت .  آخه من چه طور ۴ سال دور از کسی باشم که شده جزیی از وجود من  و مخصوصا اینو بدونم که یکی دیگه هم عاشق اونه  ای خداااااااااااااااااااا

صبح تا شب فکر و خیالم این شده که وقتی (ن-----) مهربونم میره دانشگاه چی میگذره اونجا . اون پسره  وقتی عشق منو میبینه چی کار میکنه . عزیز من چی کار میکنه . وقتی میبینم که ۴ ساااااااااااال اون میتونه عشق منو ببینه و من بدبخت نه  .  دوست دارم  خودمو بکشم

ای خدا  به من صبر بده

از هرکی که داره اینو میخونه  خواهش میکنم که واسه ی من دعا کنه که بتونم تحمل داشته باشم

ای خدا به من صبر بده .

باااااااااااااااااااای

 

 

 

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 1 قبل از ظهر |
سلام

امروز یه روز عجیبی بود . یه روز جدید .

امروز (ن-----) مهربونم بهم تلفن کرد ٬ میخواست بدونه امتحان فیزیکمو خوب دادم یا نه که البته هنوز امتحان نداده بودم .

خلاصه بعد از امتحان (که افتضاح شد)  بهش تلفن کردم . گفتم کجایی  ٬ گفت سر کار ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

اصلا فکر نمیکردم حرف کار و اینا این همه جدی باشه . یه لحظه انگار  دنیا روی سرم خراب شد . خودمو خیلی خواستم خونسرد نشون بدم ولی نشد که نشد . (ن-----) گلم هم متوجه شد و دوباره بحث سر کار رفتن و نرفتن شروع شد .

آخه دست خودم نیست به خدا . دلم شور میزنه اون بره سر کار (درسته که همه اونجا خانومن و از آشناها ولی بازم دست خودم نیست )  تازه اونم تو این سن . الان نمیدونم چی کار کنم . فقط اینو میدونم که با هر بار رفتن سر کار (ن-----) عزیزم  من میمرم و زنده میشم از دلواپسی

همه ی اینا هم به خاطر محیط آشغالی هست که وجود داره . یه رگ غیرت دیگه واقعا پیدا نمیشه .

همش دلم شور میزنه یکی خدای نکرده چشم ببنده به کسی که همه چیز منه .  اگه اون نباشه منم نیستم

اصلا بیخیال

یه جوری باید کنار بیام با قضیه

اینجاها یکی باید کوتاه بیاد  و  دیوار منم از همه کوتاهتره

ای خدا  ازت میخوام (ن------) مهربون منو  کمک کنی و همیشه مراقبش باشی

به منم صبر بدی

(ن------) عزیزم  برات آرزوی موفقیت میکنم

ببخش اگه امروز ناراحتت کردم و باعث شدم اون اشکای پاکت سرریز شه

خدا منو ببخشه

عاشقتم به خدا

بای

 

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |

سلام

بعد از مدتها دوباره اومدم من .

آخه تو این مدتی که نبودم سرم خیلی خیلی شلوغ بود

تو این مدت من و (ن-----) تونستیم نسبتا با هم ارتباطمونو بیشتر کنیم و از حال هم بیشتر خبردار باشیم

هرچند که یه هفته ی خیلی تلخ هم داشتیم

آخه من خیلی امید داشتم که (ن-----) مهربونم بعد از مدتها بیاد به شهرمونو دوباره ببینمش ولی آخرین لحظات فهمیدم که نمیتونه

خیلی خیلی افسرده شده بودم . اگه عزیزم بهم تلفن نمیکرد تو این مدت دق میکردم واقعا ممنونتم عزیزم

همشیه دوست دارم

خلاصه اینکه ما از روز دوشنبه ۲۸ آبان هر روز سعی میکردیم که با هم در ارتباط باشیم و خیلی عال بود

و حالا از امروز دوباره ارتباطمون کم میشه و دلتنگیامون خیلی زیاد

امیدوارم (ن----) عزیزم همیشه موفق و سالم باشه

بهم قول داده که ۱۵ دی ماه به بعد بیاد پیشم . کاش مثل دفعه ی پیش نشه که من میمرم از دلتنگی دیگه

دوست دارم همیشه

فعلا بای

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |
سلامممممم

امشب  از ساعت ۱۲ داشتم با بهترین خودم (ن------) چت میکردم

واااای  خیلی خوب بود

دیشب هم همینطور

امروز (ن-----) مهربونم بهم تلفن کرد و ۲۶  دقیقه با هم حرف زدیم

سرش هم داد کشیدم ٬  عزیزم امیدوارم منو ببخشی

خیلی دوستت دارم . با تمام وجودم

 

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت 1 قبل از ظهر |
سلام

وااااااااای من الان خیلی هیجان زدم . آخه همین  الان من دیدم (ن-----) مهربونم واسم offline كذاشته و نوشته كه امشب ميتونيم با هم تو اينترنت صحبت كنيم .

خيلي خيلي خيلي خوشحالمممممممممممممممممممممممممم

همين الان كه دارم مينويسم ممكنه كه بياد

بعد از 10 أبان كه أخرين روز بود با هم صحبت كرديم  خيلي بهمون سخت كذشت

عزيزم  دوستت دارم هميشه

منتظرم كه بيايييييييييييييييييي

اين عكس هم تقديم به بهترين خودم (ن------)

+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |
سلام

بعد از یه هفته سکوت دوباره اومدم .

خوب منم وقتی مینویسم که چیزی شده باشه . آره امروز روز خوبی بود .

آخه یه هفته بود با (ن-----) عزیزم حتی یک  ثانیه هم حرف نزده بودم و هیچ خبری هم ازش نداشتم .

تا امروز که بعد از کلاسش بهم تلفن کرد . واااااااااای کلی خوشحال شدم . خیلی خیلی خوشحال شدم .

فقط ۲ دقیقه با هم حرف زدیم ولی خیلی خوب بود . دیگه بهتر از اون  موقعی بود که نشسته بودم و دیدم دوباره بهم تلفن کرد . واااای اصلا حول کرده بودم . دلم واسه صدای (ن------) مهربونم یه ذره شده بود . بمیرم براش ٬  سرما خورده بود .  طبق معمول هم فقط بلده به من بگه مواظب خودت باش ٬ ولی خودش ........................ .

یکی به خودت بگه عزیزم .

خلاصه  کلی با هم حرف زدیم (۱۸ دقیقه)  خیلی من که آروم شدم ٬  خیلی

الانم کلی خوشحالم .

همیشه عاشقتم (ن------) مهربونم

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 و ساعت 11 بعد از ظهر |
سلام

من بعد از مدت ها اومدم

اینم به این خاطره که سرم من و (ن-----) جونم واسه حدودا یه هفته گرم بود شبا .

آخه اوندفعه که گفتم قضیه چیه : (ما به مدت یه هفته میتونستیم با هم چت کنیم )

خلاصه اینکه دیشب من رفته بودم سالن فوتسال بازی کنم (ساعت ۱۰ ) شب و طبق شبهای پیش میخواستم تا ۱۲ خونه باشم که بتونم با (ن-----) عزیزم صحبت کنم . اما از اونجایی که من همیشه ی خدا بدشانسم (البته به جز یه مورد که (ن------) خودش میدونه چیه ) ماشینم پنچر شد و تا رسیدم خونه حدودا ساعت ۱۲:۲۰ بود . واااااای  اعصابم کلی خورد بود . همش به این فکر میکردم که (ن-----) عزیزم اینهمه مدت به خاطره من منتظر مونده . بمیرم الهی . اما وقتی اومدم با آی دیم بالا دیدم که نیستش . حدودا ساعت ۱:۲۰ نیمه شب بود که دیدم یهو بهم پی ام داد و گفت دیگه از امشب به بعد چت تعطیله مثل قبلا . خلاصه زود رفت و منم رفتم خوابیدم . همین یه هفته هم کلی خوب بود . خیلی آروم شد دلمون . حالا باز دوباره باید کلی صبر کنیم که شاید دوباره موقعیت جور بشه که بتونیم با هم بحرفیم .

از (ن------) مهربون خودم میخوام تو این مدت اصلا خودشو ناراحت نکنه .  زود میگذره ایشالا .

عشق که بدون زجر و سختی مزه که نداره

خیلی دوستت دارم عزیزم

برات آرزوی موفقیت میکنم

همین طور همه ی عاشقای دنیا ٬ امیدوارم به عشقشون برسن

فعلا بای بای گلم

 

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 11 بعد از ظهر |
سلام 

بعد از یه هفته اومدم .

راستش امشب آخه خیلی خوشحالم

امروز صبح زود پاشدم . آخه (ن-----) عزیزم هفته ی پیش اینطور روزی (چهارشنبه) بهم تلفن کرده بود . منم  واسه اینکه مثل اوندفعه نفهمه که من خواب بودم از صبح زود بیدار شدم . ولی هرچی صبر کردم دیدم . نههههههه  تلفن نکرد که نکرد . کلی ناراحت شدم . از یه طرفم دلم خیلی شور میزد که چرا آخه تلفن نکرده . بعد از یه هفته بی خبری مطلق واقعا داشتم دیوونه میشدم. خلاصه گدشت تا عصر شد و دیدم (ن-------) عزیز مهربونم تلفن کرد . کلی خوشحال شدم . ۵ دقیقه بیشتر حرف نزدیم ولی واقعا همین ۵ دقیقه خیلی آرومم کرد خیلی . ۲  تا خبر خوب هم بهم داد . ۱- گفت که از فردا میتونه بیاد با هم چت کنیم . هوراااااااااااااااااا   دیگه میتونیم با هم تلفنی هم صحبت کنیم ٬ البته واسه ی حداکثر یک هفته . ولی همینم خیلی خوبه . خبر دوم ۲- اینکه (ن----------) جون خودم دیگه سرویس گیرش اومده . دیگه خیال منم راحتتره یه خورده . البته این به هیچ عنوان دلییل نمیشه که وقتی از دانشگاه میرسه به خونه به من میسکال نزنه  . این خبرو که داد کلی خوشحال شدم ولی به روی خودم نیوردم . البته (ن----) جونم خودش فهمید که دارم کیف میکنم و به خودمم گفت حتی  

خلاصه ما از فردا با هم در ارتباطیمو کلی از دلتنگی هم در میایم

حالا قدر اون موقعها که راحتتر با هم میتونستیم درد و دل کنیم خیلی بیشتر میدونیم .

ایشالا همه ی عاشقا خوشحال باشن

عاشقتم (ن-----) عزیزم

همیشه دوستت دارم

بااااااااااااااااااااااااااای

+ نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 1 قبل از ظهر |

+ نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |

باز هم سلام

می خواستم بگم امروز روز خوبی واسم بود . هم خوب هم جالب .

ظهر بود ، خوابم نمیبرد چون تا ساعت 11.30 خوابیده بودم . گفتم بشینم یه فیلمی ببینم

داشتم فیلم سگهای آلفا رو رو کامپی.ترم میدیدم که یهو به سرم زد که برم تو آی دیم . خیلی جالب بود . احساس میکردم که ممکنه (ن----) عزیزم بیاد رو خط . خلاصه وصل شدم دیدیم نه بابا خبری نیست . 4 5 دقیقه صبر کزدم . واقعا عجیب بود . یهو دیدیم (ن-----) خودم ، عزیزم بهم پی ام داد . آخه همیشه اون اینویسبل میاد بالا . واااااای نمیتونم حالمو توصیف کنم . اصلا انگار شوکه شده بودم . آخه از تاریخ 1386/7/8 تا امروز حتی یک لحظه هم با آی دیش نیومده بود بالا . ولی حالا که خودمم نمیدونم چی بهم گفت که بیام رو اینترنت اونم اومده بود . تازه اونم ساعت 4.30 ظهر . واااای خیلی خوشحال شدم . اینقدر که کلی حرف داشتم باهاش اصلا یادم رفت خیلیاشو بهش بگم . کلی با هم حرف زدیم . دو تامون اصلا بد جوری شوکه شده بودیم . واااای بعد از این همه دلتنگی واقعا خوب بود . راستی اونم رفت بعد از مدتها یه سری به وبمون زد . میگفت باحال شده .

(ن-----) عزیزم همیشه دوستت دارم . عااشقتم عزیزم

ایشالا همه ی عاشقا به عشقشون برسن

دیگه نمیدونم چی بگم

فعلا بای بای

 

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |

سلام دوباره به همه

چند روز بود که اصلا ننوشته بودم ، یعنی چیزی نشده بود کخ بنویسم

امروز روز بهتری بود . آخه (ن-----) عزیز خودم بعد از مدتها باهام تماس گرفت . از پنجشنبه ی هفته ی پیش تا امروز اصلا اصلا ازش خبر نداشتم

خلاصه اینقدر حالم گرفته بود که خدا میدونه فقط چی میکشیدم . اما امروز صبح خواب بودم که عزیز دلم دیدم تلفن کرد . فهمیدم که حتما میخواد بره دانشگاه که تونسته باهام تماس بگیره

وقتی تلفن کرد خواب بودم . وقتی شمارشو دیدم بیش از حد خوشحال شدم . ولی فکر کنم (ن-----) باهوش خودم فهمید که خواب بودم . آخه اون منو از خودمم بشیتر میشناسه . میدونه کی خوابم کی بیدار .

خلاصه حدودا 11 دقیهقه با هم حرف زدیم . گفت ساعت 10 کلاس داره . من 2 دقیقه قبل از کلاسش هم بهش تلفن کردم ، ولی درست نمیتونست حرف بزنه . منم کلی حالم گرفته شد . ولی به روی خودم نیاوردم .

نخواستم اون بفهمه . اینقدر ناراحت بودم . طبق معمول فکرای بیخود اومد تو سرم . همشی پیش خودم میگفتم ، دیگه حتما سر کلاس هست و رفته دانشگاه ، حوصله نداره با من حرف بزنه . حتما دیگه براش تکراری

شدم . اینا . خیلی حالم گرفته بود . ساعت 11:37 بود که دیدم بهم تلفن کرد . وااااای اینقدر خوشحال شدم . همین طور که باهاش حرف میزدم هی به خودم فحش میدادم که چه آدم احمقی بودم که اون فکرای الکی رو میکردم .

(ن------) عزیزم همیشه به فکرمه ، اون وقت من خر اینطوری فکر کردم . واااای همین تماس که گرفت بهترین چیزی بود که من میخواستم . اونم مثل من دلش خیلی تنگ بود . آخه مدتهاست ما نمیتونیم با هم درست و حسابی تماس داشته باشیم . بمیرم الهی براش ، چیزی نمونده بود پشت تلفن گریه هم بکنه . بعد من احمق چعه فکرا میکردم . از خودم بدم اومد .15 دقیقه با هم حرف زدیم و گفت میخواد بره خونه دیگه . راست عزیز دلم ایشالا رفتی جشن تولد بهت خوش بگزره

خیلی دوستت دارم خیلی به خدا

هرجا هستی خوب . سرحال باشی عزیزم

+ نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |

سلام دوباره به عزیز دلم

میدونم اینارو که مینویسم تو فعلا نمیتونی بخونی

ولی اینجوری دلم آروم تر میشه ، آخه بخدا خیلی سخته تحمل دوریت

راستی امروز مامان بزرگ مهربونتو دیدم . عید فطر رو هم بهش تبریک گفتم

اینقدر بهش نگاه میکردم . آخه خیلی دوستش دارم . وقتی میبینمش یاد تو میفتم .

حتما تو هم اونجا با مامان بابا و اینا رفتین بیرون پیش بقیه عید رو به هم نبریک میگین

عزیزم ، یه روزی میشه که من و تو دست تو دست هم میریم به همه سر میزنیمو تبریک میگیم عید رو .

من به همین خیاله که دارم زندگی میکنم

خیال رسیدن بهت

عید بطرم بهت تبریک میگم خوشکلم

همیشه خوب و خوش باشی .

.

خیلی دوستت دارم

هرجا هستی موفق باشی عزیزم

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |
باز سلام

امیدوارم حال همه ی عاشقهای دنیا ٬ عاشقهای واقعی خوب باشه

امروز عید فطر اعلام شد

به بهترین خودم ٬ به کسی که به خاطر اون زنده ام از ته قلبم تبریک میگم

(ن-----) عزیزم ٬ امیدوارم هرجا هستی خوب و سرحال و خوشحال باشی . میدونم خیلی ازت دورم ولی بخدا دلم  و فکرم  لحظه لحظه پیش تو هست گلم .

خودت میدنی که نمیتونستم باهات تماس داشته باشم و بهت تبریک بگم . ای کاش میشد آرزوم بود که اولین کسی که بهت تبریک میگه من باشم .

دوستت دارم

باز هم تبریک

تقدیم به (ن----) عزیزم  با هزاران عشق :

 

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |
سلام

امشب مثل اونشب نیستم یکم حالم بهتره 

بعد از اون روز که حالم گرفته بود حسابی که جریان رو هم نوشتم ٬ امروز یه خورده حالم بهتر شد

آخه امروز (ن-----) عزیزم باهام تماس گرفت . بهد از چهار روز که به اندازه ی چهار سال گذشت . این قدر خوشحال شدم که اصلا یادم رفت در مورد کادوهاش تشکر کنم . حول کرده بودم . خلاصه ۴ بار با هم تماس داشتیم کلا ۱۲ دقیقه حدودا حرف زدیم . تو این مدتی که (ن-----) جون عزیز مهربونم نیست  بعضی مواقع میام یه چیزی مینویسم تا دلم آروم شه .

با تمام وجود دوستت دارم عزیزم (ن-----)

 

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |

راستی (ن-----) عزیزم واسه اون هدیه هایی که بهم دادی واقعا ممنونم . پشت تلفن میخواستم بهت بگم ولی نشد که حرف بزنیم . واااای شکلاتها خیلی خوش مزه بود . خیلی . یکیشم دادم به مامانم و یکیشم به بابام بهشون طبق معمول گفتم یکی داده . مامانم اینقدر خوشش اومده بود همش بهم میگه گدا تو که اینقدر داری چرا بهم نمیدی . منم بهش میگم این با بقیه چیزها فرق میکنه نمیشه شما خیلی بخوری . حیف که نمیشه نگهش داشت تو کمدم مثله بقیه ی چیزایی که دادی و شرمندم کردی . ولی پوستشو حداقل نگه میدارم . هرچی باشه دست عزیز مهربون خودم بهش خورده . من از دستای گرم و مهربون تو گرفتم . وااای راست بابته اسپری هم مرسی . به خدا شرمندم کردی . کاش اقلا من خل و چل هم یه چیزی واست میگرفتم . به خدا شرمنده . خیلی خوش بو بود . دیگه سالی یکی دوباری که همدیگرو میبینیم از اسپری و عطر و تی شرت و چیزایی که بهم دادی استفاده میکنم و میام پیشت عزیزم . دوستت دارم . عاشقتم (ن----)

قلب من فدای تو عزیزم

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 11 بعد از ظهر |

یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم . چون خرد میشه میشکنه و آهسته میمره..... یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه سرش درد نگیره .... یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم ..... یادمون باشه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره ..... یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیشو ازش میگیریم .....

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 11 بعد از ظهر |

باز هم دلم گرفته . داشتم دیوونه میشدم گفتم بیام یه چیزی تو وبلاگ خودم و (ن-----) بنویسم . فقط یه روز پیشم بود ولی حالا که رفته انگار 1000سال پیشم بوده و رفته . از همه ی عالم و آدم تو دلک شکایت دارم .آخه این چه وضعیه که من و عشق خودم کسی که اولین و تنها کسی بوذه که دوست داشت داشتم و خواهم داشت نمیتونیم با هم باشیم . ای خذا . آخه من و (ن-----) عزیزم همو دوست داریم . خودمون انتخاب کردیم . میدونیم که با خوب و بد هم میسازیم . با کم . زیاد زندگی سر میکنمیم . چرا هنوز هم نمیتونیم به همه اعلام کنیم که همه بفهمن . آخه چقدر پنهان کاری . آخه چطوری 6 ماه صبر کنیم که بخوایم همدیگرو ببینیم . مگه دل ما چقدر طاقت داره . تازه همونم معلوم نیست . امروز بدجوری دلم گرفته . ظهر که رفتم دانشگاه اولبین بار بود تو این ترم کلاس به طور جدی برگزار میشد . همه دووستام میگفتن چرا تو حسین ترم قبل نبستی . تا یکی رو هم میبینن اینطوریه فورا میگن آقا عاشق شده . آره عاشق شدم مگه چیه ؟ گناهه ؟ جرمه ؟ حداقلش اینه که مثله خیلیای دیگه که فقط ذهن و فکرشون تو نگاه کردن به ناموس مردم به دختر مردم هست دیگه من مثله اونا نیستم . این بده . بده من فقط به یه نفر فکر میکنم ؟ این مسخره کردن داره که حلقه ای رو که بهترین خودم بهم هدیه داده دست میکنم . اتفاقا واسه من خیلی هم غرور داره . باعث افتخارمه . کاش ملت میفهمید . الان خودمم نمیدونم دارم چی مینویسم . احتمالا بعدش پشیمون مشیم از نوشته هام ولی بی خیال .

امروز عصر تو فکره (ن-----) عزیزم بودم که تلفن زد بهم . بیش از حد خوشحال ششدم . اصلا حول شدم . واقعا چه خوبه آدم به عشقش داره فکر میکته همون لحظه اون باهاش تماس میگیره . ولی نمیدونم چرا نشد که باهاش حرف بزنم . هی میگفت قطع کن . یعنی چی شده . دلم داره میترکه . اینقدر گریه کردم . خواستم باهاش تماس بگیرم ولی ترسیدم . ای خدا میدونم من لایق (ن-----) نیستم ولی حالا بعد از این همه مدت خیلی سخته بخوام اونو نداشته باشم . ازت میخوام اونو همیشه واسه من نگه داری .

دیگه سرم داره درد میگیره . نمیتونم بیشتر از این چرت و پرت بگم . ولی همینم که نوشتم کلی آروم تر شدم

دوستت دارم (ن------) عزیزم . به خدا دوستت دارم همیشه

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 11 بعد از ظهر |
سلام به بهترین  خودم ن-----

ن عزیز خوشکلم چهارشنبه ۱۱/۷/۱۳۸۶ بعد از اون روزی که از پیشم رفت ٬ یعنی ۲۱/۵/۱۳۸۶ (همون روزی که کلی گریه کردم ) دوباره اومد به شهرمون  . فرداش یعنی پنجشنبه هم کلی خوش گذشت بهمون ! بعد از مدتها  عشق خودمو دیدم ٬ کلی با هم اینور اونور رفتیم ٬ جاهایی که خودمون هم فکر نمیکردیم  هیچ وقت با هم بریم . خیلی خوب بود . ولی امروز جمعه فهمیدم که دوباره برگشت  ای خدا  ازت میخوام مراقبه خانومیه من باشی همیشه . از ن----- عزیزم هم میخوام که منو ببخشه واسه همه چیز  بخصوص  همونی که جفتمون میدونیم  . من دیشبو  کلی از خدا طلب بخشش کردم

همیشه عاشقتم (ن-----) عزیزم .  برات دعا میکنم همیشه موفق باشی چه با من چه بدون من

الانم  منتظرم که بیای  ولی میدونم چون فردا میخوای بری دانشگاه احتمالا  نمیای رو خط

دووووسسستتت دارم عزیزم .

راستی من مدتها بود که نمینوشتم تو وبلاگمون . آخه وقت نبود . ولی امشب دیگه خیلی دلم گرفته بود  گفتم یکم آروم شم

خدا ای خدا به من صبر بده بتونم تحمل کنم 

این عکس هم تقدیم به تو عزیزم (»-----)

 

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |
الان ساعت ۱۷:۴۱ هست و من با عزیز خودم (ن-----) قرار گذاشتیم تا آخر امتحانات من و بعد از کنکور (ن----) جونم کمتر با هم  ارتباط داشته باشیم

براش دعا میکنم موفق بشه . ۱۹/۳/۱۳۸۶     

اینم جدول امتحانات من هست عزیزم :

سه شنبه

22/3/1386

فیزیک

8 تا 10

پنج شنبه

24/3/1386

زبان انگلیسی

10 تا 12

شنبه

26/3/1386

برنامه نویسی 1

8 تا 10

سه شنبه

29/3/1386

ریاضیات پیش

8 تا 10

پنج شنبه

31/3/1386

فارسی عمومی

10 تا 12

شنبه

2/4/1386

تنظیم خانواده

8 تا 10

چهار شنبه

6/4/1386

ریاضیات پایه

10 تا 12

 

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 6 بعد از ظهر |

به خدا خیلی دوست دارم

همیشه به یادتم : (ن-----)

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 1 قبل از ظهر |
سلام به اونی که با تمام وجودم دوستش دارم . خودش خوب می دونه که چقدر واسم ارزش داره

من ساختن این وبلاگ رو از  امشب ۱۸/۰۳/۱۳۸۶ شروع کردم و همین الان که داشتم می نوشتم عزیزم اومد . من برم باهاش حرف بزنم که دلم براش  خیلی تنگ شده

 

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 1 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM